+ ارسال موضوع جدید
صفحه 1 از 14 12311 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 132

موضوع: خاطرات طنز جبهه

جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   
  1. #1
    عضو صميمي
    تاریخ عضویت : جنسیت شهریور 1387
    نوشته : 84 تشکر : 187
    مورد تشکر: 283 در 75 پست
    حضور : 2 روز 16 ساعت 26 دقیقه
    دریافت : 20 آپلود : 5
    گالری : 0 وبلاگ : 0
    به دنبال حقیقت آنلاین نیست.

    خاطرات طنز جبهه




    سلام
    بخوانید و بخندید.

    ترب می خواهی

    تعداد مجروحین بالا رفته بود.فرمانده از میان گرد و غبار انفجار ها دوید طرفم و گفت : " سریع بی سیم بزن عقب . بگو یک آمبولانس بفرستند مجروحین را ببرد! " شستی گوشی رابی سیم را فشار دادم. به خاطر اینکه پیام لو نرود و عراقیها از خواسته مان سر در نیاورندپشت بی سیم باید با کد حرف می زدیم. گفتم :" حیدر حیدر رشید " چند لحظه صدای فش فش به گوشم رسید . بعد صدای کسی آمد :
    - رشید بگوشم.
    - رشید جان حاجی گفت یک دلبر قرمز بفرستید!
    -هه هه دلبر قرمز دیگه چیه ؟
    -شما کی هستی ؟ پس رشید کجاست ؟
    - رشید چهار چرخش رفته هوا . من در خدمتم.
    -اخوی مگه برگه کد نداری؟
    - برگه کد دیگه چیه؟ بگو ببینم چی می خوای؟
    دبدم عجب گدفتاری شده ام. از یک طرف باید با رمز حرف می زدم از طرف دیگر با یک آدم شوت طرف شده بودم .
    - رشید جان از همانها که چرخ دارند!
    - چه می گویی ؟ درست حرف بزن ببینم چه می خواهی ؟
    - بابا از همانها که سفیده.
    - هه هه نکنه ترب می خوای.
    - بی مزه! بابا از همانها که رو سقفش یک چراغ قرمز داره.
    - د ِ لا مصب زودتر بگو که آمبولانس می خوای!
    کارد می زدند خونم در نمی آمد. هر چه بد و بیراه بود به آدم پشت بی سیم گفتم.

    (به نقل از کتاب رفاقت به سبک تانک نوشته داوود امیریان)

    :Ghash::Ghash::Ghash::Ghash::Ghash:

  2.  

  3. #2
    دوست جديد
    تاریخ عضویت : جنسیت مهر 1387
    نوشته : 9 تشکر : 1
    مورد تشکر: 16 در 7 پست
    حضور : نامشخص
    دریافت : 0 آپلود : 0
    گالری : 0 وبلاگ :
    setayesh19 آنلاین نیست.



    salam
    kheiliii ghashang boud
    ویرایش توسط سفیر : 12-07-1387 در ساعت 19:06 دلیل: بی ربط به موضوع

  4. #3
    عضو ماندگار
    تاریخ عضویت : جنسیت شهریور 1387
    نوشته : 540 تشکر : 716
    مورد تشکر: 1,171 در 428 پست
    حضور : 55 دقیقه
    دریافت : 0 آپلود : 0
    گالری : 0 وبلاگ :
    مرتضی کمیل آنلاین نیست.



    يه روز فرمانده گردان به بهانه دادن پتو و امكانات همه رو جمع كرد...

    شروع كرد به داد زدن كه كي خسته؟كي ناراضيه؟ كي سردشه؟

    بچه ها هم كه جو گرفته بودتشون گفتن: دشمن!!

    فرمانه گردان هم گفت: خوب!آفرين..حالا بريد...چون پتو به گردان ما نرسيده!!!!

  5. #4
    عضو ماندگار
    تاریخ عضویت : جنسیت شهریور 1387
    نوشته : 641 تشکر : 2,456
    مورد تشکر: 3,842 در 629 پست
    حضور : 13 ساعت 11 دقیقه
    دریافت : 84 آپلود : 9
    گالری : 66 وبلاگ :
    طارق آنلاین نیست.



    بسم الله الر حمن الر حيم
    سلام عليكم و رحمة الله و انواره

    چند تا خاطره ي خنده دار از يكي از رزمندگان از دوران اسارت :

    1. اول كه رفته بوديم گفتند كسي حق ورزش كردن نداره يه روز يكي از بچه ها رفت ورزش كرد مامور عراقي تا ديد اومد در حالي كه خودكار و كاغذ دستش بود براي نوشتن اسم دوستمون جلو آمد و گفت : مااسمك؟ اسمت چيه؟
    رفيقمون هم كه شوخ بود برگشت گفت : گچ پژ . باور نمي كنيد تا چند دقيقه اون مامور عراقي هر كاري كرد اين اسم رو تلفظ كنه نتونست ول كرد گذاشت و رفت و ما همينطور مي خنديديم.

    2.خوب در دوران اسارت تقريبا همه سعي مي كردند نامه اي بنويسند و براي خانواده شان بفرستند. بين بچه هاي اسير هم عده اي كم سواد و بي سواد بودند كه مي گفتند نامه شان را يكي ديگه بنويسه. اون روز ها هم براي ما چند تا كتاب آورده بودند در زندان از جمله نهج البلاغه.
    يه روز ديديم يكي از بچه هاي كم سواد اومد گفت من يك نامه از نامه هاي حضرت علي رو از نهج البلاغه كه خيلي هم بلند نبود نوشتم رو اين كاغذ براي بابام. ببينيد خوبه. گرفتيم ديديم نامه ي امير المومنين به معاويه است كه اين رفيقمون برداشته براي پدرش نوشته كلي خنديديم.

    الحمد لله الذي جعلنا من المتمسكين بولاية اميرالمومنين
    زياده عرضي نيست.
    التماس دعا
    طارق
    ویرایش توسط طارق : 10-07-1387 در ساعت 08:41 دلیل: اصلاح ويرايشي
    اي حيوان ناطق بدان:
    برباد فنا تا ندهي گرد خودي را
    هرگز نتوان ديد جمال احدي را
    و بدان فرودگاه شيطان خودبيني و تكبر است براي همين است كه شيطان به عزّت خدا قسم خورد همه را اغوا كند جز مخلَصين را و ويژگي انسان با اخلاص آن است كه آنقدر محو جمال و جلال خداست كه نه در فكر و نه در عمل هيچ توجهي به خويش ندارد.
    رابطه ي عكس ميان توجّه به خدا و تكبر بسيار مهم است در مسير سعادت انسان.

    [SIGPIC][/SIGPIC]

  6. #5
    عضو صميمي
    تاریخ عضویت : جنسیت شهریور 1387
    نوشته : 84 تشکر : 187
    مورد تشکر: 283 در 75 پست
    حضور : 2 روز 16 ساعت 26 دقیقه
    دریافت : 20 آپلود : 5
    گالری : 0 وبلاگ : 0
    به دنبال حقیقت آنلاین نیست.



    سلام . با تشکر از همه دوستان
    کی با حسین کار داشت؟
    یک قناسه چی ایرانی که به زبان عربی مسلط بود اشک عراقیها را در آورده بود. با سلاح دوربین دار مخصوصش چند ده متری خط عراقیها کمین کرده بود و شده بود عذاب عراقیها.چه می کرد؟ بار اول بلند شد و فریاد زد: " ماجد کیه ؟ " یکی از عراقیها که اسمش ماجد بودسرش را از ﭘس خاکریز آورد بالا و گفت: " منم"
    ترق !
    ماجد کله ﭘا شد و قل خورد آمد ﭘای خاکریز و قبض جناب عزراییل را امضا کرد!دفعه بعد قناسه چی فریاد زد: " یاسر کجایی؟" و یلسر هم به دستبوسی مالک دوزخ شتافت!
    چند بار این کار را کردتا اینکه به رگ غیرت یکی از عراقیها به نام جاسم برخورد. فکری کرد و بعد با خوشحالی بشکن زد و سلاح دوربین داری ﭘیدا کرد و ﭘرید رو خاکریز و فریاد زد:" حسین اسم کیه؟ " و نشانه رفت. اما چند لحظه ای صبر کرد و خبری نشد. با دلخوری از خاکریز سر خورد ﭘایین. یک هو صدایی از سوی قناسه چی ایرانی بلند شد: " کی با حسین کار داشت " جاسم با خوشحالی هول و ولا کنان رفت بالای خاکریز و گفت: " من"
    ترق!
    جاسم با یک خال هندی بین دو ابرو خودش را در آن دنیا دید!

  7. #6
    عضو ماندگار
    تاریخ عضویت : جنسیت شهریور 1387
    نوشته : 540 تشکر : 716
    مورد تشکر: 1,171 در 428 پست
    حضور : 55 دقیقه
    دریافت : 0 آپلود : 0
    گالری : 0 وبلاگ :
    مرتضی کمیل آنلاین نیست.



    خيلي از شبها آدم تو منطقه خوابش نميبرد...

    وقتي هم خودمون خوابمون نميبرد دلمون نمي يومد ديگران بخوابن...

    يكي از همين شبها يكي از بچه ها سردرد عجيبي داشت و خوابيده بود.تو همين اوضاع يكي از بچه ها رفت بالا سرشو گفت: رسووول! رسووول! رسووول!

    رسول با ترس بلند شد و گفت: چيه؟؟؟چي شده؟؟

    گفت: هيچي...محمد مي خواست بيدارت كنه من نذاشتم!

    رسول و مي بيني داغ كرد افتاد دنبال اون بسيجي و دور پادگان اون رو مي دواند
    ویرایش توسط مرتضی کمیل : 10-07-1387 در ساعت 23:27

  8. #7
    عضو صميمي
    تاریخ عضویت : جنسیت شهریور 1387
    نوشته : 84 تشکر : 187
    مورد تشکر: 283 در 75 پست
    حضور : 2 روز 16 ساعت 26 دقیقه
    دریافت : 20 آپلود : 5
    گالری : 0 وبلاگ : 0
    به دنبال حقیقت آنلاین نیست.



    امداد غیبی
    هی می شنیدم که تو جبهه امداد غیبی بیداد می کند و حرف و حدیث های فراوان راجع به این قضیه شنیده بودم.خیلی دوست داشتم جبهه بروم و سر از امداد غیبی در بیاورم.تا اینکه ﭘام به جبهه باز شدو مدتی بعد قرار شد راهی عملیات شویم. بچه ها از دستم ذله شده بودند. بس که هی از معجرات و امدادهای غیبی ﭘرسیده بودم. یکی از بچه ها عقب ماشین که سوار بودیم گفت: " می خواهی بدانی امداد غیبی یعنی چی؟ " با خوشحالی گفتم : " خوب معلومه" نا غافل نمی دانم از کجا قابلمه ای در آورد و محکم کرد تو سرم. تا چانه رفتم تو قابلمه. سرم تو قابلمه ﮐﻴﭖ ﮐﻴﭖ شده بود. آنها می خندیدند و من گریه می کردم. ناگهان زمین و زمان به هم ریخت و صدای انفجار و شلیک گلوله بلند شد. دیگر باقی اش را یادم نیست. وقتی به خود آمدم که دیدم افتادم گوشه ای و دو سه نفر به زور دارند قابلمه را از سرم بیرون می کشند. لحظه ای بعد قابلمه در آمدو نفس راحتی کشیدم.یکی از آنها گفت: "ﭘسر عجب شانسی آوردی. تمام آنهایی که تو ماشین بودند شهید شدند جز تو. ببین ترکش به قابلمه هم خورده! " آنجا بود که فهمیدم امداد غیبی یعنی چه ؟!

  9. #8
    عضو ثابت
    تاریخ عضویت : جنسیت بهمن 1385
    نوشته : 978 تشکر : 6,220
    مورد تشکر: 2,972 در 841 پست
    حضور : 2 ساعت 59 دقیقه
    دریافت : 55 آپلود : 5
    گالری : 56 وبلاگ :
    parsa آنلاین نیست.



    ایرانی مزدور

    اوايل جنگ بود. و ما با چنگ و دندان وبا دستخالى، با دشمن تا بن دندان مسلح مى جنگيديم .
    بين ما ، يكى بود كه انگار دو دقيقه است از انبارذغال بيرون آ مده بود: اسمش عزيز بود. شب هامى شد مرد نامرئى! چون همرنگ شب مى شد.
    و فقط دندان سفیدش پيدا مى شد. زد و عزيزتركش به پايش خورد و مجروح شد وفرستادنشبه عقب.


    وقتى خرمشهر سقوط كرد، چقدر گريهكرديم و افسوس خورديم . اما بعد هم قسم شديمتا دوباره خرمشهر را به ايران باز گردانيم .



    يكهو ياد عزیز افتاديم . قصد كرديم به عيادتش برويم .با هزار مصيبت آدرسش را در بيمارستانى پيداكرديم و چند كمپوت گرفتيم و رفتيم به سراغش .پرستار گفت كه در ا تاق 110است . اما در اتاق 110سه مجروح بسترى بودند. دوتايشان غريبه بودندو سومى سر تا پايش پانسمان شده بود و فقطچشمانش پيدا بود. دوستم گفت : "اينجا كه نيست برویم شايد اتاق بغلى باشد!" يك هو مجروحباند پیچى شده شروح كرد به ول ول خوردن وسر وصدا كردن .


    گفتم :" بچه ها اين چرا اين طورىمى كنه ؟ نكنه موجيه ؟ " يكى از بچه ها با دلسوزىگفت :" بنده ى خدا حتما زير تانك مانده كه اينقدر درب و داغون شده !" پرستار از راه رسيد وگفت :" عزيزرا ديديد؟" همگى گفتيم :" نه كجاست ؟"پرستار به مجروح باند پیچی شده اشاره كرد وگفت :" مگر دنبال ايشان نمى كرديد؟" همگى باهم گفتيم : "چى؟اين عزيزه !؟ " رفتيم سر تخت .


    عزيز بدبخت به يك پايش وزنه آ ويزان بود و دودست و سر و كله و بدنش زير تنزيب هاى سفيدگم شده بود.با صداى گرفته وغصه دارگفت :" خاكتو سرتان .حالا دیگه منو نمى شناسید؟" يه هو همه زديمزير خنده . گفتم :" تو چرا اينطور شدى؟ يك تركشبه پا خوردن كه اينقدر دستك دنبك نمى خواهد "


    عزيز سر تكان داد و گفت :" ترکش خوردن پيشكش .بعدش چنان بلایى سرم آمد كه تركش خوردنپيش آن نازكشيدن است !" بچه ها خنديدند. آنقدربه عزيز اصراركرديم تا ماجراى بعد ازمجروحيتشرا تعريف كند. وقتى تركش به پام خورد مرا بردنعقب و تو يك سنگر كمى پانسمانم كردند و رفتند بيرون آ مبولانس خبر كنند. تو همين گير و دار يه سرباز موجى راآ وردند انداختن تو سنگر.



    سرباز چند دقيقه اى با چشمان خون گرفته ، بر و بر، مرا نگاه كرد. راستش من هم حسابى ترسيده بودم و ماست هايم را كيسه كرده بودم . سرباز يه هو بلند شد و نعره اى زد:" عراقى پست مى كشمت !"



    چشمتان روز بد نبينه ، حمله كرد بهم و تا جان داشتم كتكم زد. به خدا جورى كتكم زد كه تا عمر دارم فراموش نمى كنم . حالا من هر چه نعره مى زدم و كمك مى خواستم كسى نمى آ مد . سربازه آ نقدر زد تا خودش خسته شد وافتاد گوشه اى واز حال رفت . من فقط گريه مى كردم و از خدا مى خواستم كه به من رحم كند و او را هرچه زودتر شفا دهد.



    بس كه خنديده بوديم داشتيم از حال می رفتیم دو مجروح دیگر هم روی تخت هايشان دستبس كه خنديده بوديم داشتيم از حال مىوپا مى زدندو كركر مي كردند.عزيزناله كنان گفت :"کوفت و زهرمار هرهركنان خنده داره تازه بعدشرا بگويم .



    يه ساعت بعد به جاى آمبولانس يه وانتآوردند ومن وسرباز موجى را انداختند عقبش و تارسيدن به اهواز يه گله گوسفند نذركردم دوبارهقاطى نكند. تا رسيديم به بيمارستان اهواز دوبارهحال سرباز خراب شد. مردم گوش تا گوش بیمارستان ايستاده بودندوشعار مى دادند و صلواتمى فرستادند. سربازموجى نعره زد و گفت : " مردماين يك مزدور عراقى است . دوستان مرا كشته ! وباز افتاده به جانم" .

    اين دفعه چند تا قل چماق ديگرهم آمدند كمكش و ديگر جای سالم در بدنم نبوديه لحظه گريه كنان فرياد زدم : " بابا من ايرانيم ، رحمكنيد". يه پیر مرد با لهجه عربى گفت :" آى بى پدر،ايرانى ام بلدى؟ جوانها اين منافق را بيشتر بزنيد!"
    ديگر لشم را نجات دادند و اينجا آوردند. حالا همكه حال و روز من را مى يينيد. "


    پرستار آمد تو و بااخم و تخم گفت : " چه خبره ؟ آمده ايد عيادت ياهرهركردن . ملاقات تمامه . بريد بيرون! " خواستيمبا عزيز خداحافظى كنيم كه ناگهان يه نفر با لباسبيمارستان پريد تو و نعره زد:" عراقى مزدور مىكشمت ! عزيزضجه زد:" ياامام حسين .بچه هاخودشه .جان مادرتان مرا از اينجا نجات دهيد!"



    منبع : مجله یادگاران ماندگار ، شماره 13 ، تابستان 86
    دلا غافل ز سبحانی چه حاصل
    مطیع نفس و شیطانی چه حاصل
    بود قدر تو افزون از ملائک
    تو قدر خود نمیدانی چه حاصل


    و ناگهان چه زود دیر می شود، ولی هیچگاه برای شروع دیر نیست...!!!


  10. #9
    عضو صميمي
    تاریخ عضویت : جنسیت تیر 1387
    نوشته : 29 تشکر : 98
    مورد تشکر: 72 در 27 پست
    حضور : 20 دقیقه
    دریافت : 1 آپلود : 0
    گالری : 0 وبلاگ :
    سادات علوی آنلاین نیست.

    خاطرات خودم از آن روزگاران




    مجروح خجالتي

    سلام
    اين شيطنت يک نرس در بيمارستان خط مقدم
    توي اون فضاي تيرباران و خمپاره باران بيمارستان امام نزديک اروند....
    اين ماجرا اتفاق افتاد ....
    البته محض تبادل انرزي بود به قول خودشون.....
    يک يار بچه هاي مومن و خجالتي مريض اين نرس شده بود .
    يه شب تصميم اين شده بودکه يکم سر به سر اين مجروح بزارن
    با خره سر پرستار قبول کرد
    بچه ها امدن دور تخت ايشون .
    نرس: برادر آب بدم خد مت تان؟؟
    مجروح:خدا خير تون بده... بله
    نرس پلاستيک آب را برداشت آورد بالاي سر مجروح
    نرس: بفرمايئد ...و نايلکس پر آب رو گرفت بالاي سر مجروح
    چشمتان روز بد نبينه ..... از همون بالا ولش کرد و......
    محروح: اخه بزرگوار چرا؟؟
    نرس :ببخشيد بايد لباستونو عوض کنيم
    مجروح :نه......... خوبه هوا گرمه
    نرس : نه خواهش ميکنم.. پزشک بياد دعوا مي کنند..
    مجروح قبول کرد...
    ولي تا متوجه شد منظورش خانم هاي امداد گر هست
    مجروح: نه .... نميخواهد...
    و روشو بر گرداند تا کسي چهره شو نبيند
    نرس:اينو نفرمائيد اين چهارتا خواهر فورا لباستونو عوض مي کنند
    مجروح: چي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    نرس:بله اينها مسئول تعويض لباس تون هستند
    مجروح : نه اينطوري نميشه ...بفرمائيد خوابم مياد..
    نرس: بچه ها پرده بياريد... لباس تميز هم بياورين
    مجروح که طاقت نداشت داد زد ...
    دکتر به دادم برسيد برادرا ......
    وبا التماس ميگفت بفرمائيد بيرون...
    بخش رو گذاشته بود روي سرش... همه مجروحها و نرسها و امداد گر ها جمع شدن
    وقتي موضوع رو فهميدن
    همه با نرس همکاري ميکردند
    و ميگفتن بابا بزار وظيفه شونو انجام بدن
    من که دلم سوخت رفتم وسط معرکه
    دادزدم
    بسه ديگه اينم سهميه خنده امشبتون کلي انرزي گرفتين... دست از سر برادرم برداريد
    مجروح ما نفسي راحت کشيد و کلي دعام کرد
    بعد از آن به يکي از پرستارها خواهش کردم بياد و پشت پرده کمکش کنه
    همه متفرق شدن
    و من توي فکر بودم اين اقاي افشار نرس بيمارستان شب بعد چطوري ميخواهد روحيه بده به مجروحين؟؟؟
    تصاوير کوچک فايل پيوست تصاوير کوچک فايل پيوست 5f2d9efee06053b22120ff2b018e1647dcfa1425.jpg  
    ویرایش توسط سفیر : 14-07-1387 در ساعت 05:02 دلیل: فایل پیوست شد. با تشکر*

  11. #10
    عضو صميمي
    تاریخ عضویت : جنسیت تیر 1387
    نوشته : 29 تشکر : 98
    مورد تشکر: 72 در 27 پست
    حضور : 20 دقیقه
    دریافت : 1 آپلود : 0
    گالری : 0 وبلاگ :
    سادات علوی آنلاین نیست.

    خاطره دعاي کميل...





    شب و تاريکي خيلي وقت ها منو با خودش مي بره به اون شبها و اون روزگار . مخصوصا اگر تاريکي شب و صداي دعاي کميل همرا باشه


    هميشه خاموشي بود. يه شب که همه رفته بوديم دعاي کميل آسمان پر از تيرهاي رسام بود مثل نقل و نبات مي ريخت روي سرمون ، با اين حال توي اون گرما نمي شد داخل ساختمان دعا رو برگزار کرد.


    با يکي از بچه هاي تيم برگزاري دعا بحث داشتيم ،من گفتم کاش فقط يکي از اينها حروم من ميشد


    و دوستم زد زير خنده گفت پس يه چهار پايه بيار تا به لبه ديوار برسي تا شايد يکيش نصيبت بشه.


    آتش دشمن سنگين شد و اقاي طُرفي دعا را به دستور امام جمعه آقاي جمي زود تمامش کرد. ما هم


    تا يک ربع طول کشيد که همه چيزرا منظم کرديم و اسلحه ها رو تحويل داديم و روانه خونه شديم.


    بچه هاي بيمارستان به شوخي ميگفتن امشب توي او پي دي(o.p.d) مي بينمتون، افقي!!!!


    به خونه که رسيديم من توي تاريکي رفتم سراغ آشپز خانه که درش توي حياط بود حاجي هم رفتن داخل تا طبق معمول کنترل کنند، چند ثانيه بيشترطول نکشيد چراغ فانوس رو روشن کردم و خيلي نورشو کشيدم پايين تا زياد روشنايي ايجاد نشه.


    به محض بيرون آمدنم چند تا از اون نقل ها ريختن سرم؛ و صداي عجيبي توي گوشم آمد ...!!! افتادم... و حاجي صدام کرد مونده بودم چي بگم کمک خواستم وصداي حاجي زدم ... و بعد حاجي رسيد ......


    دائم داشت مي پرسيد کدام قسمت بيشتر درد داري؟!!!


    من هم شنيده بودم اول که تير ميخوري چيزي نميفهمي گفتم تنم گرمه الان دقيقا نميدونم کجا!!!!


    با مکافات کشيدم داخل اتاق!!! و چراغ قوه سر سويچي را روشن کرد!!!


    حالا هرچي ميگردم مي بينم از خون خبري نيست!!!!


    بلند شدم از تعجب دهان هردومون باز مونده بود.


    صبح که هوا روشن شد وقتي به حياط نگاه ميکرديم ازسوراخهاي درب کوچه ميشد فهميد چي شده!!


    چند تا تير با کاليبر هاي بالا توي درب کوچه و ديوار حياط همه مسئله را حل کرد!!!


    ولي هم دوستان حرفشون به کرسي ننشست و هم اين ماجرا براي خودم يک خاطره طنز و فراموش نشدني شد .


    هر وقت اين خاطره را به ياد مي آورم يک طعم ترش و شيرين هم به دنبالش به دلم مي نشيند.


    ياد باد ان روزگاران ياد باد!!!!!!!!!!!!!!!

صفحه 1 از 14 12311 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •