صفحه 1 از 9 123 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: داستان هایی از بهلول عاقل ( زیبا و اموزنده)

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت شهریور 1387
    نوشته
    1,007
    مورد تشکر
    3,042 در 878 پست
    حضور
    17 ساعت 3 دقیقه
    دریافت
    12
    آپلود
    0
    گالری
    0

    داستان هایی از بهلول عاقل ( زیبا و اموزنده)




    به نام خدا

    هدف از این پست اینه که با فضائل شاگرد امام جعفر صادق
    و نظرات و دیدگاه اون بزرگوار در امر ترویج دین اسلام اشنا بشیم امیدوارم
    دوستان به برای بهتر به ثمر نشستن این هدف در این تاپیک کمکم کنند.
    یا علی مدد

    اگه دستام خالی باشه وقتی باشم عاشق تو
    غیر دل چیزی ندارم که بدونم لایق تو

    دلمو از مال دنیا به تو هدیه داده بودم
    با تموم بی پناهیم به تو تکیه داده بودم....




  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت شهریور 1387
    نوشته
    1,007
    مورد تشکر
    3,042 در 878 پست
    حضور
    17 ساعت 3 دقیقه
    دریافت
    12
    آپلود
    0
    گالری
    0



    به نا م خدا

    بهلول در نزد خليفه

    روزي بهلول، پيش خليفه " هارون الرشيد "
    نشسته بود . جمع زيادي از بزرگان خدمت
    خليفه بودند . طبق معمول ، خليفه هوس كرد
    سر به سر بهلول بگذارد. در اين هنگام صداي
    شيعه اسبي از اصطبل خليفه بلند شد.
    خليفه به مسخره به بهلول گفت:

    برو ببين اين حيوان چه مي گويد ، گويا با تو كار
    دارد.
    بهلول رفت و بر گشت و گفت:
    اين حيوان مي گويد:
    مرد حسابي حيف از تو نيست با اين" خر ها "
    نشسته اي. زودتر از اين مجلس بيرون برو.
    ممكن است كه :
    " خريت " آنها در تو اثر كند

    اگه دستام خالی باشه وقتی باشم عاشق تو
    غیر دل چیزی ندارم که بدونم لایق تو

    دلمو از مال دنیا به تو هدیه داده بودم
    با تموم بی پناهیم به تو تکیه داده بودم....




  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند 1387
    نوشته
    1,093
    مورد تشکر
    2,479 در 757 پست
    حضور
    1 روز 16 ساعت 28 دقیقه
    دریافت
    12
    آپلود
    0
    گالری
    0



    روزي هارون الرشيد و جمعي از
    درباريان به شكار رفته بودند.
    بهلول نيز با آن ها بود. آهويي در شكار گاه
    ظاهر شد. خليفه ، تيري به سوي آهو افكند
    ولي تيرش به خطا رفت و آهو گريخت.
    بهلول فرياد زد:" احسنت. "
    خليفه بر آشفت و گفت: مرا مسخره مي كني ؟.
    بهلول گفت :
    " احسنت " من براي آهو بود،
    نه براي " خليفه".

    وَآخِرُ دَعْوَاهُمْ أَنِ الْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ / ۱۰- یونس


  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت شهریور 1387
    نوشته
    1,007
    مورد تشکر
    3,042 در 878 پست
    حضور
    17 ساعت 3 دقیقه
    دریافت
    12
    آپلود
    0
    گالری
    0



    الاغ عمرش را به خليفه داد

    بهلول روزي پاي بر جاده اي مي گذاشت.
    كاروان خليفه ( هارون الرشيد ) با جلال و
    شكوه و آشكار شد.
    خليفه خواست ، با او شوخي كند.
    گفت : موجب حيرت است كه تو را پياده
    مي بينيم ! پس" الاغت " كو ؟
    بهلول گفت: همين امروز عمرش را داد به
    " شما."



    اگه دستام خالی باشه وقتی باشم عاشق تو
    غیر دل چیزی ندارم که بدونم لایق تو

    دلمو از مال دنیا به تو هدیه داده بودم
    با تموم بی پناهیم به تو تکیه داده بودم....




  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت آذر 1387
    نوشته
    62
    مورد تشکر
    152 در 52 پست
    حضور
    1 ساعت 19 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    ریا کاری
    روزی دید که آقایی دارد مسجد می سازد. بهلول بالای سردر مسجد نوشت: «مسجد بهلول»؛ صاحب مسجد به بهلول گفت: چرا این کار را کردی؟
    بهلول گفت: تو مسجد را برای خدا ساختی، حالا به اسم تو باشد یا اسم دیگری، چه فرقی می کند؟
    گفت: من زحمت کشیدم، من این مسجد را ساختم، حالا به نام دیگری تمام شود؟ رفت نام بهلول را پاک کرد و نام خودش را نوشت. بهلول گفت: معلوم شد که برای خدا مسجد نساختی!.
    http://teletext.irib.ir/UserPages/ta...0/Default.aspx
    یا لطیف


  7. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردین 1388
    نوشته
    4,583
    مورد تشکر
    8,786 در 2,636 پست
    حضور
    8 ساعت 35 دقیقه
    دریافت
    861
    آپلود
    199
    گالری
    331



    بهلول و داروغه
    داروغه بغداد در بين جمعي ادعا مي كرد تا به حال كسي نتوانسته است مرا گول بزند .
    بهلول در ميان آن جمع بود ، به داروغه گفت :
    گول زدن تو كار آساني است ، ولي به زحمتش نمي ارزد .
    داروغه گفت :
    چون از عهده بر نمي آئي ، اين حرف را ميزني .
    بهلول گفت :
    افسوس كه الساعه كار خيلي واجبي دارم ، والا همين الساعه تو را گول مي زدم .
    داروغه گفت :
    حاضري بروي و فوري كارت را انجام دهي و برگردي ؟
    بهلول گفت :
    بلي .
    همين جا منتظر من باش ، فوري مي آيم .
    بهلول رفت و ديگر بازنگشت .
    داروغه پس از دو ساعت معطلي ، شروع كرد به فرياد كردن و گفت :
    اولين دفعه است كه اين ديوانه مرا اين قسم گول زد و و چندين ساعت بيجهت من را معطل كرد و از كار انداخت .



  8. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردین 1388
    نوشته
    4,583
    مورد تشکر
    8,786 در 2,636 پست
    حضور
    8 ساعت 35 دقیقه
    دریافت
    861
    آپلود
    199
    گالری
    331



    ارزش هارون الرشيد از نظر بهلول

    روزي هارون الرشيد به اتفاق بهلول به
    حمام رفت.
    خليفه از بهلول پرسيد: اگر من غلام بودم
    چقدر ارزش داشتم؟
    بهلول گفت: پنجاه دينار.
    هارون بر آشفته گفت: ديوانه ، لنگي كه به
    خود بسته ام فقط پنجاه دينار است.
    بهلول گفت: منهم فقط لنگ را قيمت كردم .
    وگرنه خليفه كه ارزشي ندارد.

    ویرایش توسط ریحانه : 1388/02/21 در ساعت 12:22


  9. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت شهریور 1387
    نوشته
    1,007
    مورد تشکر
    3,042 در 878 پست
    حضور
    17 ساعت 3 دقیقه
    دریافت
    12
    آپلود
    0
    گالری
    0



    ابلهي از بهلول پرسيد :
    آدمي را طول عمر چقدر باشد؟
    بهلول گفت: آدمي را ندانم . اما تو
    را طول عمر بس دراز باشد.....!

    اگه دستام خالی باشه وقتی باشم عاشق تو
    غیر دل چیزی ندارم که بدونم لایق تو

    دلمو از مال دنیا به تو هدیه داده بودم
    با تموم بی پناهیم به تو تکیه داده بودم....




  10. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت شهریور 1387
    نوشته
    1,007
    مورد تشکر
    3,042 در 878 پست
    حضور
    17 ساعت 3 دقیقه
    دریافت
    12
    آپلود
    0
    گالری
    0



    همنشيني با همنوعان

    شاعري تازه كار كه تظاهر به احساس مي كرد
    گفت: دلم از آدميان گرفته است....!!!!!!
    بهلول گفت: پس برو با " همنوعانت " بشين....!!!!!

    اگه دستام خالی باشه وقتی باشم عاشق تو
    غیر دل چیزی ندارم که بدونم لایق تو

    دلمو از مال دنیا به تو هدیه داده بودم
    با تموم بی پناهیم به تو تکیه داده بودم....




  11. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت شهریور 1387
    نوشته
    1,007
    مورد تشکر
    3,042 در 878 پست
    حضور
    17 ساعت 3 دقیقه
    دریافت
    12
    آپلود
    0
    گالری
    0



    خليفه شدن بهلول

    هارون الرشيد از بهلول پرسيد: دوست داري خليفه
    باشي؟
    بهلول گفت: نه.
    هارون پرسي:
    چرا؟
    بهلول گفت: از آن رو كه من به چشم خود تا به حال
    " مرگ سه خليفه " را ديده ام ، ولي تو كه خليفه اي ،
    " مرگ دو بهلول " را نديده اي.

    ویرایش توسط ازاد : 1388/03/17 در ساعت 12:23
    اگه دستام خالی باشه وقتی باشم عاشق تو
    غیر دل چیزی ندارم که بدونم لایق تو

    دلمو از مال دنیا به تو هدیه داده بودم
    با تموم بی پناهیم به تو تکیه داده بودم....




صفحه 1 از 9 123 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. چرایی ترس از ازدواج وچگونگی درمان ان ؟
    توسط *zohreh* در انجمن ازدواج و خانواده
    پاسخ: 8
    آخرين نوشته: 1392/02/05, 17:56
  2. جمع بندی سوره ضحی را در نماز چرا نمی شود به تنهایی خواند؟
    توسط خادم حسین ع در انجمن سور ه ها و آیات
    پاسخ: 1
    آخرين نوشته: 1391/11/23, 21:13
  3. *** نمونه هایی از اشعارمنسوب به امام حسین(ع)***
    توسط خادمة المهدی در انجمن اهل بیت و ائمه در قرآن
    پاسخ: 5
    آخرين نوشته: 1391/11/04, 14:30
  4. « پرسش و پاسخ هایی در باره امام موسی بن حعفر علیه السلام »
    توسط کنیز فاطمه(سلام الله علیها) در انجمن اهل بیت و ائمه در قرآن
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 1391/10/02, 01:02
  5. پاسخ: 1
    آخرين نوشته: 1391/09/29, 08:17

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود