• Asabani
  • Asabi
  • Ashegh
  • Azkhodrazi
  • BabooGolabi
  • BacheMosbat
  • Badhal
  • Bitafavot
  • BohtZade
  • DaramMimiram
  • DivooneShodam
  • Gerye
  • Ghafelgir
  • Ghati
  • HalamBade
  • Khabalood
  • KhafeShodam
  • Khejalati
  • Khonsard
  • Khoshhal
  • MaghzMotafaker
  • Mariz
  • Mehrabon
  • Mokhlesam
  • Moteajeb
  • Nafaskesh
  • Naomid
  • Narahat
  • Relax
  • Sepasgozar
  • Shad
  • Sharmandam
  • Sheitoon
  • Vaaaaay
  • Zodranj
  • Zoro
  • بی حالت
  • + ارسال موضوع جدید
    صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین
    نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 25
    1. #1
      عضو خودماني
      تاریخ عضویت : اسفند/۱۳۸۶
      نوشته : 1,044 تشکر : 2,814
      مورد تشکر: 4,364 در 1,001 پست
      حضور : 51 دقیقه
      دریافت : 191 آپلود : 52
      گالری : 45 وبلاگ :
      valayat آنلاین نیست.

      تصویر ***شهیدی که بدنش نسوخت***




      تصویر ***شهیدی که بدنش نسوخت***
      تصویر ***شهیدی که بدنش نسوخت*** 


      نام ونام خانوادگی :محمدرضا شفیعی
      بچه محل : بی بی فاطمه معصومه سلام الله علیها
      مناسبت عکس :هفته دفاع مقدس
      مدت زمان بودن بدن زیر خاک وبرگشت به وطن : 16سال
      علت نام گذاری تاپیک:پست بعد
      علت طراوت بدن : پست های بعدی

      ویرایش توسط valayat : ۱۳۸۸/۰۷/۰۳ در ساعت 09:34
      Online + mp3




      اولین انجمن اختصاصی مهدویت (مهدی یاور)

    2.  

    3. #2
      عضو خودماني
      تاریخ عضویت : اسفند/۱۳۸۶
      نوشته : 1,044 تشکر : 2,814
      مورد تشکر: 4,364 در 1,001 پست
      حضور : 51 دقیقه
      دریافت : 191 آپلود : 52
      گالری : 45 وبلاگ :
      valayat آنلاین نیست.



      بعد از تبادل اسرا، حالا نوبت جنازه‌ها بود. قرار شد حتی استخوان‌های شهدا را تحویل بدهند. عراقی‌ها رفتند سراغ قبرها. یكی هم محمدرضا بود. مشغول شدند. با بیل و كلنگ خاك‌ها را كنار زدند، اما... بیچاره بودند در كفرشان. بیچاره‌تر شدند. محمدرضا صحیح و سالم بود. به فكر چهار تكه استخوان بودند و حالا بدن محمدرضا سالم بود. موهایش، پوستش، مژه‌اش، زخم تنش...، انگار محمدرضا چند دقیقه پیش شهید شده. فقط چند دقیقه قبل. عكس‌ها و مدارك را مطابقت كردند. اما جنازه چقدر سالم بود. دشمن به یقین رسید در كفر و جهنم رفتنش. خبر به گوش صدام رسید. دستور داد جنازه را تحویل ندهند. آبرو كه نداشت. محمدرضا رسواترش می‌كرد. سه ماه محمدرضا را (به دستور صدام) زیر آفتاب داغ عراق گذاشتند تا شرمندة مولایش موسی بن‌جعفر(ع) نباشد. هیچ اتفاقی نیفتاد. پودر تجزیه روی بدن و صورت محمدرضا ریختند. نه سوخت و نه پودر شد. فقط كمی تغییر كرد. سفید بود رنگش. سبزه بامزه شد. بدبختی و شقاوت شده بود خوره به جانشان افتاده بود. صلیب سرخ در جریان بود و ایران هم مدرك داشت. مجبور شدند كه محمدرضا را تحویل بدهند؛ «و مكروا مكروالله والله خیر الماكرین».
      ویرایش توسط valayat : ۱۳۸۸/۰۷/۰۳ در ساعت 09:27
      Online + mp3




      اولین انجمن اختصاصی مهدویت (مهدی یاور)

    4. #3
      عضو خودماني
      تاریخ عضویت : اسفند/۱۳۸۶
      نوشته : 1,044 تشکر : 2,814
      مورد تشکر: 4,364 در 1,001 پست
      حضور : 51 دقیقه
      دریافت : 191 آپلود : 52
      گالری : 45 وبلاگ :
      valayat آنلاین نیست.



      سایت تبیان گزارش مفصل این شهید رو آورده

      بخش اول


      بخش دوم
      Online + mp3




      اولین انجمن اختصاصی مهدویت (مهدی یاور)

    5. #4
      عضو خودماني
      تاریخ عضویت : اسفند/۱۳۸۶
      نوشته : 1,044 تشکر : 2,814
      مورد تشکر: 4,364 در 1,001 پست
      حضور : 51 دقیقه
      دریافت : 191 آپلود : 52
      گالری : 45 وبلاگ :
      valayat آنلاین نیست.



      علت طراوت بدن بعد از 16 سال
      محمدرضا در زیارت عاشورا و عزاداری‌هایش اشك‌هایش را به بدنش می‌مالید و با چفیه پاك نمی‌كرد. تمام جمعه‌ها غسل جمعه‌اش ترك نمی‌شد. حتی آب خوردن جیره‌بندی‌اش را هم نگه می‌داشت تا غسل جمعه بكند.
      Online + mp3




      اولین انجمن اختصاصی مهدویت (مهدی یاور)

    6. #5
      عضو خودماني
      تاریخ عضویت : اسفند/۱۳۸۶
      نوشته : 1,044 تشکر : 2,814
      مورد تشکر: 4,364 در 1,001 پست
      حضور : 51 دقیقه
      دریافت : 191 آپلود : 52
      گالری : 45 وبلاگ :
      valayat آنلاین نیست.



      گفتگو با مادر شهید
         
      مختصري از خودتان بگوييد؟ اهل كجا هستيد؟ چند فرزند داريد و زندگي را چگونه شروع كرديد؟ بنام خدا، من مادر شهيد محمدرضا شفيعي هستم، اهل قم و محله پامنار هستيم، از ابتداي زندگي با فقر و تنگدستي شروع كردم، شوهرم چرخ تافي داشت و در فصلهاي تابستان بستني فروش و در زمستانها لبو و شلغم فروش بود. چون صداي خوبي داشت به او حسين بلندگو هم مي گفتند. اول زندگي چند تيكه طلا داشتم فروختم و 100 متر زمين خريديم، شروع كرديم با شوهرم به ساختن. من خشت مي گذاشتم او گل مي ماليد، خانه را نيمه كاره سرپا كرديم و رفتيم مشغول زندگي شديم. براي تابستان مشكلي نداشتيم، ولي زمستان به مشكل بر مي خورديم، خرجي شوهرم فقط خانه را كفايت مي كرد. شروع كردم به قالي بافتن يك قالي بافتم، خانه را كاه گل كرديم. يكي بافتم، برق كشيديم، يكي ديگر را بافتم و لوله كشي آب كرديم، بالاخره با هزار مشقت يك خشت و گل روي هم گذاشتيم تا اينكه خدا محمدرضا را به ما داد و به بركت قدمش وضع زندگي ما كمي بهتر شد و منزلمان را توانستيم در همان محل عوض كرده و تبديل به احسن كنيم. * محمدرضا چه سالي به دنيا آمد و در ميان فرزندانتان چه ويژگي داشت؟ محمدرضا در سال 1346 به دنيا آمد و با آمدنش رزق و روزي پدرش خيلي رونق گرفت. بچه زرنگ، كنجكاو و با استعدادي بود. به همه چيز خودش را وارد مي كرد و مي خواست همه چيز را ياد بگيرد. او مهربان و غمخوار بود. هميشه كمك من بود و نمي گذاشت يك لحظه من دست تنها بمانم. هميشه دوست داشت به همه كمك كند. 11 ساله بود كه پدرش از دنيا رفت. من وقتي گريه مي كردم به من مي گفت گريه نكن من هم گريه ام مي گيرد. براي مرد هم خوب نيست گريه كند. بابا رفت من كه هستم. * از دوران كودكي او چه صحنه هايي را در ذهن داريد؟ در دوران كودكي شيطنت هاي كودكانه اش همه را با خود مشغول مي كرد، در آن منزل قديمي كه بوديم ايوان كوچكي داشتيم كه پله هاي آن به آب انبار منتهي مي شد، محمدرضا مي خواست سيم برق را داخل پريز كند كه برق او را گرفت و با شدت هر چه تمامتر از بالاي پله هاي ايوان به پايين پله هاي آب انبار پرت شد. من تنها بودم و پايم هم شكسته بود و در اتاق زمين گير شده بودم. به هيچ وجه نمي توانستم از جايم بلند شوم. شروع كردم به يا زهراء و يا حسين گفتن. همسايه ها را صدا مي زدم كه تصادفاً خواهرم وارد خانه شد. با گريه و التماس از او خواستم محمدرضا را از پله هاي آب انبار بالا بياورد، وقتي بچه را آوردند چهره اش سياه و كبود شده بود و به هيچ وجه حركت و تنفس نداشت. او را بردند به سمت بيمارستان، يك بقال در محله داشتيم كه خدا او را بيامرزد به نام سيد عباس، در بين راه خواهرم را با بچه روي دست ديده بود بعد از شنيدن ماجرا بچه را بغل كرده بود، او سيد باطن دار و اهل معرفتي بود، خواهرم مي گفت: سيد عباس انگشتش را در دهان محمدرضا گذاشت و شروع كرد چند سوره از قرآن را خواندن، به يكباره محمدرضا چشمانش را باز كرد و كاملاً حالش عوض شد سيد گفته بود نيازي به دكتر نيست، طبيب اصلي او را شفاء داده است. * از چه زماني تصميم به رفتن به جبهه كرد و عكس العمل شما در مقابل خواسته او چه بود؟ 14 سال داشت آمد و تقاضاي جبهه كرد، ناراحت بود و مي گفت مرا قبول نمي كنند و مي گويند سن شما كم است، بايد 15 سال تمام داشته باشيد. به او مي گفتم صبر كن سال بعد انشاءالله قبولت مي كنند. ولي صبر نداشت و مي گفت آنقدر مي روم و مي آيم تا بالاخره دلشان به حالم بسوزد. بالاخره شناسنامه اش را گرفت و دستكاري كرد و 1 سال به سن خود اضافه كرد، به من مي گفت مادر هزار تا صلوات نذر امام زمان(عج) كردم تا قبولم كنند، با اصرار زياد به مسئول اعزام، بالاخره براي اعزام به جبهه آماده شد. خوشحال بود و سر از پا نمي شناخت، روز بدرقه خيلي دلم مي خواست پاهايم سالم بود ولااقل به جاي پدرش من به بدرقه او مي رفتم. ولي هر بار كه اعزام داشت من به بدرقه اش نرفتم و الآن دلم از بابت اين قضيه مي سوزد. * از جبهه كه بر مي گشت چه تغييراتي در حالات و رفتار او مي ديديد؟ وقتي بر مي گشت خيلي مهربان مي شد، نمي گذاشت من يك تشك زيرش بيندازم، مي گفت: «مادر اگر ببيني رزمندگان شبها كجا مي خوابند! من چطور روي تشك بخوابم؟» اگر مي گفتم آب مي خواهم فوري تهيه مي كرد. خريد مي كرد مرا مي برد حرم حضرت معصومه (س) مي گفت نكند غصه بخوريد، من دارم به اسلام خدمت مي كنم، خدا عوضش را به شما مي دهد. خدا يار بي كسان است. حدوداً از سال 60 تا 65 در جبهه حضور داشت هر بار كه بر مي گشت از قصه هاي خودش برايم تعريف مي كرد. يكبار مي گفت سوار قاطر بودم و داشتم از كمر تپه بالا مي رفتم، قاطر را زدند، سرش جدا شد، ولي من يك تركش ريز هم سراغم نيامد. مي گفت يكبار ديگر داشتم با ماشين براي بچه ها غذا مي بردم، محاصره شديم هزار تا صلوات نذر امام زمان(عج) كردم، نجات پيدا كرديم. بار ديگر موج او را گرفته بود و ناراحت بود كه چرا فيض شهادت نصيبش نشده است. هر بار كه مرخصي مي آمد فقط به فكر مقابله با ضدانقلابها و اشرار بود، هر شب از خانه بيرون مي رفت و قبل از نماز صبح مي آمد. * بارزترين خصوصيات او چه بود؟ بچه تودار و مظلومي بود تا لازم نمي شد حرفي را نمي زد و كاري را انجام نمي داد. مثلاً من به عنوان مادر، بعد از دو سال فهميدم به سپاه رفته و پاسدار شده است، يك روز لباس سبزي به خانه آورد، به من گفت كه شلوارش را كمي تنگ كنم، بعد از سؤالهاي زيادي كه كردم فهميدم پاسدار شده و دوست داشت كسي از اين موضوع با خبر نشود. * در مورد ازدواج با او صحبتي نمي كرديد؟ چرا به او مي گفتم من تنها شدم، نمي گويم قيد جبهه را بزن ولي بيا برويم خواستگاري، يك دختر خوب و مؤمنه پيدا كنيم، هم مونس من باشد، هم شريك زندگي تو. با خنده جواب مي داد كه خدا يار بي كسان است. زنم يك تفنگ است و همينطور خانه ام يك متر بيشتر نيست، ساخته و آماده نه آهن مي خواهد نه بنا! مي گفت غصه تنهايي را نخور خدا با ماست. * اولين بار كه مجروح شد را به ياد داريد؟ ما تلفن نداشتيم محمدرضا به خانه همسايه زنگ مي زد. يك روز عيد بود ديدم تماس گرفته، وقتي رفتم پاي تلفن ديدم صدايش خيلي نزديك است. وقتي پرسيدم، گفت: «قم هستم» و از من خواست گوشي را به خواهرش بدهم، وقتي خواهرش تلفن را گرفت به خواهرش گفته بود من زخمي شده ام و در بيمارستان گلپايگاني هستم، مادر را با احتياط براي ديدنم بياوريد. وقتي وارد بيمارستان و بخش مجروحين شدم، يك جوان نشسته روي يك ويلچر روبرويم سبز شد، دستپاچه بودم تا محمدرضا را زودتر ببينم، به آن جوان گفتم: «شما محمدرضا شفيعي را مي شناسي؟» گفت: «شما اگر او را ببينيد مي شناسيدش»؟ گفتم: «او پسر من است چطور او را نشناسم»! گفت: « پس مادر چطور من را نشناختي»؟! يكدفعه گريه ام گرفت، بغلش كردم، خيلي ضعيف شده بود و صورتش لاغر شده بود و ظاهراً خون زيادي از او رفته بود. سر و صورتش سياه شده بود، گفتم: «مادر چي شده»؟ گفت چيزي نيست، يك تيغ كوچك به پايم فرو رفته. مهم نيست دكترها بيخودي شلوغش مي كنند. كه بعدها فهميدم يك تركش بزرگ از سر پوتين وارد شده پايش را شكافته و از انتهاي پوتين خارج شده بود. *از آخرين ديدار برايمان بگوييد؟ اوائل ماه ربيع بود 6 عدد جعبه شيريني خريده بود، عطر و تسبيح و مهر و جانماز خلاصه خيلي آماده و مهيا بود، مي گفتم: «مادر تو كه پول زيادي نداري، از اين خرجها مي كني! فردا زن مي خواهي»، خانه مي خواهي، بعد با آرامش و لبخند شيرين جوابم را با اين يك بيت شعر مي داد: «شما با خانمان خود بمانيد كه ما بي خانمان بوديم و رفتيم» بعد مي گفت: «در منطقه قرار است جشن ميلاد پيغمبر اكرم (ص) را داشته باشيم و به خاطر مراسم جشن اين وسايل را خريده ام. حالات عجيبي داشت، خلاصه خداحافظي كرد و حرف آخرش را به من زد كه «مادر به خدا مي سپارمت». چند روزي طول نكشيد كه شب در عالم خواب ديدم محمدرضا از در خانه داخل آمد يك لباس سبز پر از نوشته بر تنش بود. از در كه آمد يك شاخه گل سبز در دستش بود ولي جلوي من كه آمد يك بقچه سبز كوچك شد. سه مرتبه گفت: مادر برايت هديه آوردم، گفتم: «چطوري پسرم! اين بار چرا! اينقدر زود آمدي» گفت: «مادر عجله دارم، فقط آمدم بگويم ديگر چشم به راه من نباشيد»! صبح كه بيدار شدم از خودم پرسيدم چه اتفاقي افتاده است؟ شايد ديشب حمله و عمليات بوده است. به دامادم تلفن زدم و قصه را گفتم. دامادم خواب را خيلي تاييد نكرد. دوباره شب بعد همين خواب را ديدم محمدرضا گفت: «ديگر چشم به راه من نباشيد»! وقتي براي بار دوم به دامادم گفتم، رفت سپاه و پرس و جو كرد ولي خبري نبود از ما خواستند يك عكس و فتوكپي شناسنامه را پست كنيم براي صليب سرخ، كه ما همين كار را كرديم. * از اسارت و شهادتش چگونه مطلع شديد؟ آيا كسي او را در زمان شهادت ديده بود يا خير؟ هشت ماه از اين قصه گذشت يك روز عصر در خانه به صدا درآمد، در را كه باز كردم چند نفر ايستاده بودند، با لباس سپاه كه يك آلبوم بزرگ به دستشان بود، گفتند شما از اين تصاوير كسي را مي شناسيد، من ورق مي زدم ديدم چشمها همه بسته، دستها هم از پشت بسته، بعضي ها اصلاً قابل شناسايي نبودند، داشتم نااميد مي شدم كه در صفحه آخر عكس محمدرضا را ديدم، با حالت عجيبي در عكس خواب بود و لبهايش از هم باز شده بود، گفتم: «مادر به قربان لب تشنه اربابت حسين، آيا كسي به تو آب داده يا تشنه شهيد شدي»؟ برادر سپاهي گفت: شما مطمئن هستي اين پسر شماست؟ گفتم: «بله مطمئنم اين محمدرضاي من است. گفت: «پس چرا در اين عكس، محاسن ندارد ولي اين عكس در اتاق صورتش پر از محاسن است»؟ راست مي گفت او شب آخر محاسنش را كوتاه كرد و مي گفت احتمالاً در اين عمليات اسير شوم مي خواهم بگويم سرباز هستم نه پاسدار. خلاصه به ما اطلاع دادند كه محمدرضا در ارودگاه شهر موصل، بعد از 10 روز اسارت به شهادت مي رسد و جنازه او را در قبرستان الكخ مابين دو شهر سامرا و كاظمين دفن كرده اند. بعدها دوستي داشت به نام محسن ميرزايي از مشهد كه با هم زخمي شده و اسير شده بودند و او بعدها آزاد شد، او مي گفت: «محمدرضا تركش توي شكمش خورده بود، زخمي داخل كانال افتاده بوديم، قرار بود بعد از چند ساعت ما را به عقبه منتقل كنند ولي زودتر از نيروهاي كمكي، عراقيها رسيدند و ما اسير شديم. ما را به ارودگاه اسرا در شهر موصل منتقل كردند هر دو حالمان وخيم بود، ولي محمدرضا به خاطر زخم عميق شكمش خيلي اذيت مي شد، در روزهاي اول از او خواسته بودند، به امام خميني(ره) و انقلاب فحش بدهد و ناسزا بگويد ولي محمدرضا در مقابل همه درجه داران و افسران عراقي به صدام فحش و ناسزا گفته بود. بعد زده بودند توي دهنش كه يكي از دندانهايش شكسته بود. پزشكان دستور داده بودند به خاطر زخم عميقي كه داشت به هيچوجه آب به او ندهيم. روز آخر خيلي تشنه اش بود، به من مي گفت: «محسن من مطمئنم شهيد مي شوم، انشاءالله ما پيروز مي شويم و تو آزاد مي شوي بر مي گردي كنار خانواده ات، تو با اين نام و نشان به خانه ما مي روي و مي گويي من خودم ديدم محمدرضا شهيد شد، ديگر چشم به راهش نباشند، بعدها كه برادر ميرزايي بعد از 4 سال آزاد شد، به منزل ما آمد و از لحظه شهادت محمدرضا برايمان تعريف كرد. روز آخر خيلي تشنه اش بود، يك لگن آب لب تاقچه گذاشته بودند. خودش را روي زمين مي كشيد تا آب بنوشد در بين راه افتاد و به شهادت رسيد به لطف خدا و عنايت اهل بيت در همان لحظه صليب سرخ براي بازديد از اردوگاه آمده بودند. با اين صحنه كه مواجه شدند از جنازه عكس گرفتند و شماره زدند او را براي تدفين بردند. اين برادر مي گفت: لحظه هاي آخر خيلي دلم آتش گرفت محمدرضا داد مي زد، فرياد مي زد جگرم مي سوزد ولي من نمي توانستم به او آب بدهم. آخرين جمله را گفت و رفت: «فداي لب تشنه ات يا اباعبدالله» حالا آمدم بگويم اگر در خواب او را ديديد به او بگوييد حلالم كند و از من راضي باشد. * نحوه زيارت عتبات و دستيابي به شهيد را برايمان توضيح دهيد؟ سه سال پيش توفيق شد كه به زيارت عتبات مشرف شوم. عكس و شماره قبر محمدرضا را برداشتم و با توكل به خدا راهي شدم. وقتي رسيدم به هر كسي التماس كردم از مأمورين تا بگذارند حتي يك ساعت بر سر قبر محمدرضا بروم، قبول نمي كردند. مرا منع مي كردند و مي ترسيدند خبر به استخبارات برسد. پسر برادرم دنبالم بود، او كمي عربي بلد بود، با يكي از رانندگان صحبت كرديم و 20 هزار تومان پول نقد به او داديم، ما را به قبرستان الكخ رساند و رفت. عكسهاي شهدا را نزده بودند ولي طبق آدرسي كه داشتم قبر را پيدا كردم، رديف 18، شماره 128. لحظه به ياد ماندني بود، بي تاب بودم و خودم را بر روي مزارش انداختم. به محمدرضا گفتم شب اول خواب ديدم گلزار بودي، دلم مي خواهد پيش من بيايي، خلاصه خيلي التماس كردم و بعد از آن در كربلا آقا سيدالشهداء را به جوان رعنايش علي اكبر قسم دادم تا فرزندم را به من برگرداند. * اين جدايي تا كي طول كشيد و از بازگشت شهيدتان به قم چه حرفهايي داريد؟ حدود 2 سال از اين قصه گذشت، يك روز اخبار اعلام كرد 570 شهيد را به ميهن باز گرداندند، به خودم گفتم يعني مي شود بچه من هم جزو اينها باشد. با پسر برادرم تماس گرفتم و گفتم: «ببينيد محمدرضا بين اين شهدا هست يا نه»؟ او هم گفت: «اگر شهدا را بياورند خبر مي دهند». گوشي را گذاشتم ديدم زنگ خانه به صدا درآمد: «گفتم كيه» گفت: «منزل شهيد محمدرضا شفيعي» گفتم: بله محمدرضاي من را آورديد. گفت: «مگر به شما خبر دادند كه منتظر او هستيد». گفتم: «سه چهار شب قبل خواب ديدم پدرش آمد به ديدنم با يك قفس سبز و يك قناري سبز». گفت: «اين مژده را مي دهم بعد 16 سال مسافر كربلا بر مي گردد». آن برادر سپاهي مي گفت: «الحق كه مادران شهدا هميشه از ما جلوتر بودند، حالا من هم به شما مژده مي دهم بعد 16 سال جنازه محمدرضا شفيعي را آوردند ولي پسر شما با بقيه فرق مي كند». گفتم: «يعني چه»، گفت: «بعد 16 سال جنازه محمدرضا صحيح و سالم است و هيچ تغييري نكرده است، الان هم در سردخانه بهشت معصومه است، اگر مي خواهيد او را ببينيد فردا صبح بياييد تا قبل از تشييع جنازه او را ببينيد. * هنگامي كه با جسد سالم شهيدتان برخورد كرديد چه احساسي داشتيد؟ وقتي وارد سردخانه شدم پاهايم سست شده بود، ياد آن روز اولي كه مجروح شده بود افتادم، دلم مي خواست دوباره خودش به استقبال بيايد. وارد اتاق شديم، نفسم بند مي آمد، اگر جاي من بوديد چه حالي پيدا مي كردي؟ بعد از 16 سال جنازه اي را از زير خروارها خاك بيرون آورده بودند، بالاخره او را ديدم نوراني و معطر بود، موهاي سر و محاسنش تكان نخورده بود، چشمهايش هنوز با من حرف مي زد، بعثي هاي متجاوز بعد از مشاهده جنازه محمدرضا براي از بين رفتن اين بدن آن را 3 ماه زير آفتاب داغ قرار داده بودند باز هم چهره او به هم نخورده بود، فقط بدنش زير آفتاب كبود شده بود، حتي مي گفتند يك نوع پودري هم ريخته بودند ولي اثر نكرده بود. بعدها مي گفتند لب مرز، هنگام مبادله شهداء سرباز عراقي با تحويل دادن جنازه محمدرضا گريه مي كرده و صدام را لعن و نفرين مي كرده كه چه انسانهايي را به شهادت رسانده است. خلاصه دو ركعت نماز شكر خواندم و آماده تشييع جنازه شدم. *از تشييع و تدفين برايمان بگوييد – استقبال مردم چگونه بود؟ مصلاي قدس جاي سوزن انداختن نبود، جمعيت زيادي با دسته هاي سينه زني خود را به مصلا مي رساندند. چشمان همه اشك گرفته بود، جنازه بچه ها را آوردند، وقتي مردم از قصه جنازه محمدرضا با خبر شدند چه عاشورايي به پا كردند. زير تابوتها سيل جمعيت بر سر و سينه مي زدند، باورم نمي شد بعد از 16 سال با اين جمعيت پسر نازنينم بايد بر روي دستها به سمت گلزار تشييع شود. حسين جان حاشا به كرمت چقدر بزرگوار بودي و من نمي دانستم. وقتي رسيدم بالاي قبر با دردپا و ضعفي كه در مفاصلم داشتم خودم داخل قبر رفتم و بچه ام را بغل كردم و داخل قبر گذاشتم. يك عده گريه مي كردند، يك عده سينه مي زدند. خلاصه غوغايي به پا شده بود، با دستان خودم محمدرضا را دفن كردم. يكي از همرزمان قديمي محمدرضا، بالاي قبر مي گفت: من مي دانم چرا محمدرضا بعد از 16 سالم بر گشته! او غسل جمعه اش، زيارت عاشورايش، نماز شبش ترك نمي شد، هميشه با وضو بود، و هر وقت در مجلس روضه شركت مي كرد يا ما در سنگر مصيبت مي خوانديم، همه با چفيه اشكهايشان را پاك مي كردند ولي محمدرضا اشكهايش را به بدنش مي ماليد و گريه مي كرد. * آيا هنوز كه هنوز است حضور اين شهيد را حس مي كنيد و از اين حضور چه خاطره اي داريد؟ هميشه و در همه حال او را كنار خودم مي بينم، در خواب با او خيلي حرفها مي زنم اين حضور برايم خيلي خاطره انگيز بوده است. در همان زمان جنگ يك عكس كوچكي انداخته بود كه ما يك دانه از اين عكس را در آلبوم داشتيم. دخترم مي گفت: اين عكس با همه عكسهاي محمدرضا فرق دارد، انگار با ما حرف مي زند، اگر مي شد اين عكس را بزرگ كنيم خيلي خوب بود. پشت عكس را نگاه كرديم، مخصوص يك عكاسي در دزفول بود. به ياد پسرخاله محمدرضا افتادم كه در دزفول كار مي كرد، با او تماس گرفتيم قبول كرد تا عكاسي را پيدا كرده و با صاحب آن صحبت كند. بعد از مدتها عكاسي را پيدا كرده بود ولي صاحب عكاسي راضي نمي شد اين فيلم عكس را بعد از 16 سال به ما بدهد، يا از روي آن تكثير كند. چندين بار رفته بود و پيشنهادهاي زيادي هم داده بود ولي فايده اي نداشت، تا اينكه بار آخر صاحب مغازه با چشماني پر از اشك گفته بود: «چرا به من نگفتيد اين شهيد چه طور شهيدي است»؟ پسرخاله اش گفته بود: «خب اين شهيد هم مثل ديگران مگر فرقي هم مي كند». صاحب مغازه گفته بود: «ديشب در عالم خواب ديدم اين شهيد به يك هيبتي آمد سراغم». گفت: «چرا فيلم من را به اين قمي ها نمي دهي؟ مگر نمي داني مادرم منتظر است»؟ مي گفت: «من از جا پريدم، ديدم بدنم دارد مي لرزد، دويدم داخل عكاسي، 6 عكس بزرگ از اين فيلم چاپ كردم». پسر خاله اش مي گفت: «هر كاري كردم پول نگرفت»، يك عكس هم براي خودش يادگاري برداشت. * در آخر حرفي، صحبتي، نصيحتي براي ما داشته باشيد و حرف آخرتان را نيز بفرماييد؟ مي سوزيم و مي سازيم و اميد داريم انشاءالله شهداء ما را شفاعت كنند. اميدوارم شهداء را بشناسيم و راه آنها را دنبال كنيم، ياد شهداء هميشه بايد در متن كارهاي ما قرار بگيرد، من هميشه در نمازهايم براي رهبر و مهمتر از همه براي امام زمان(عج) دعا مي كنم تا آقا بيايد و همه سختي ها و مصائب تمام شود و ملتهاي مظلوم از چنگال متجاوزان رهايي بيابند، از شما نيز تشكر مي كنم و اميدوارم راه شهداء را تا ابد ادامه دهيد. نقل از راويان فتح
      Online + mp3




      اولین انجمن اختصاصی مهدویت (مهدی یاور)

    7. #6
      عضو ثابت
      تاریخ عضویت : فروردین/۱۳۸۸
      نوشته : 834 تشکر : 4,101
      مورد تشکر: 4,183 در 799 پست
      حضور : 2 ساعت 4 دقیقه
      دریافت : 208 آپلود : 7
      گالری : 71 وبلاگ :
      goleleila آنلاین نیست.



      نقل قول نوشته اصلی توسط valayat نمایش پست
      بیچاره بودند در كفرشان. بیچاره‌تر شدند.

      چنين كساني هستند كه نور خدا رو ميبينن اما بازهم انكار مي كنن
      در كربلا هم ، چنين كساني نور وجود امام حسين(ع) و يارانش رو ديدند و انكار كردند
      و در زمان ظهور مولايمان حضرت ولي عصر(عج) باز هم چنين كساني ايمان نياورده و انكار مي كنند


      فلعنة الله علي القوم الظالمين

      ویرایش توسط goleleila : ۱۳۸۸/۰۷/۰۳ در ساعت 10:29

    8. #7
      دوست جديد
      تاریخ عضویت : شهریور/۱۳۸۸
      نوشته : 6 تشکر : 82
      مورد تشکر: 76 در 8 پست
      حضور : نامشخص
      دریافت : 1 آپلود : 0
      گالری : 0 وبلاگ :
      modir.chat2 آنلاین نیست.





      و سیعلم الذین ظلموا أی منقلب ینقلبون...
      ما شیفتگان خدمتیم، نه تشنگان قدرت.
      شهید مظلوم، آیت الله دکتر بهشتی

    9. #8
      عضو كوشا
      تاریخ عضویت : آذر/۱۳۸۶
      نوشته : 262 تشکر : 440
      مورد تشکر: 271 در 146 پست
      حضور : نامشخص
      دریافت : 17 آپلود : 0
      گالری : 0 وبلاگ :
      blue sky آنلاین نیست.



      میشه منبع خبریتونم بگین؟
      البته یه منبع خبری معتبر! نه وبلاگ یا سایتهای معمولی که خبر نیستن!
      ممنون
      "کسی که خواب است را میتوان بیدار کرد،
      اما کسی که خود را به خواب زده هرگز!"








    10. #9
      عضو ثابت
      تاریخ عضویت : بهمن/۱۳۸۵
      نوشته : 978 تشکر : 6,220
      مورد تشکر: 2,961 در 837 پست
      حضور : 2 ساعت 59 دقیقه
      دریافت : 55 آپلود : 5
      گالری : 56 وبلاگ :
      parsa آنلاین نیست.



      سلام سرکار خانم بلوی اسکای

      تو این دنیای خاکی ما بعضی چیزا وجود داره که به ذهن ماها غریب هست. شاید هیچ توجیه علمی هم براش پیدا نکنیم، اما هست و وجود داره. نمیخوام بگم شما توقع نابجایی دارید که دنبال منبع هستید... اتفاقا خیلی هم خوبه که رو موضوع حساس شدید.

      تبیان منبع کم اعتباری نیست، ولی بنده خانواده این شهید رو در قم با چند واسطه میشناسم. موقع دفن پیکر مطهّرش خودم در گلزار شهدا حاضر بودم... چه قیامتی بود. البته متاسفانه نتونستم با چشم خودم ببینم، ولی این واقعیت داره... یک شاهد و دو شاهد و صد شاهد هم نیست که بگیم تخیلی هست. پزشکانی هم که جسد رو معاینه کردند همه حیّ و حاضرند.

      از این دست موارد هم کم نداریم.

      شاید قضیه شهیدی که کارنامه دخترش رو امضا کرده شنیده باشید. این نامه الان موجوده و با تمام آزمایشاتی که انجام دادن، هنوز نتونستند بگن جوهر این امضا از چه نوعی هست. کارشناسان تطبیق امضا هم همه اذعان دارند که این امضا، امضای خود این شهید هست. (سعی میکنم جریانش رو بطور مفصل پیدا کنم . بذارم.)

      من کسی نیستم که بتونم در این موارد صحبت کنم، اهلش باید بیان حرف بزنند.

      به شما و همه دوستانی که تا حالا نرفتند، پیشنهاد می کنم یه سر به موزه شهدا در تهران بزنید.
      http://www.ketabeavval.ir/tehran/696.aspx


      چقدر ما از شهدا دور شدیم! (منظورم از ما، همه مون هست. مخصوصا خودم!)
      از آرمان هاشون، از اهداف و افکارشون، از اخلاص و از خودگذشتگیشون...

      چقدر باهاشون غریبه ایم! اینقدر که گاهی فکر می کنیم اینا از یه دنیای دیگه اومده بودند و داستانهاشون افسانه هست.. ولی بزرگ ترهامون یادشون هست که این عزیزان، تو همین کوچه محله های شهر ما زندگی میکردن و پشت همین میزایی که ما درس میخونیم درس خوندند!

      .
      ویرایش توسط parsa : ۱۳۸۸/۰۷/۱۲ در ساعت 00:43 دلیل: تصحیح لینک
      دلا غافل ز سبحانی چه حاصل
      مطیع نفس و شیطانی چه حاصل
      بود قدر تو افزون از ملائک
      تو قدر خود نمیدانی چه حاصل


      و ناگهان چه زود دیر می شود، ولی هیچگاه برای شروع دیر نیست...!!!


    11. #10
      عضو حرفه‌ ای
      تاریخ عضویت : آبان/۱۳۸۷
      نوشته : 2,886 تشکر : 15,384
      مورد تشکر: 9,493 در 2,466 پست
      حضور : 16 روز 8 ساعت 27 دقیقه
      دریافت : 34 آپلود : 4
      گالری : 118 وبلاگ : 3
      فریاد : خواهش می کنم تصاویر با حجم بالا در پروفایلم نگذارید...
      فاطمه ایمانی آنلاین نیست.



      نقل قول نوشته اصلی توسط blue sky نمایش پست
      میشه منبع خبریتونم بگین؟
      البته یه منبع خبری معتبر! نه وبلاگ یا سایتهای معمولی که خبر نیستن!
      ممنون
      یادش به خیر دوران دانشجویی که در قم به سر می بردم اگه کاری برام پیش نمی اومد هر هفته صبح جمعه می رفتم گلزار شهدا دیدن کسانی که شاید به ظاهر با من نسبتی نداشتند ولی خودمو خیلی مدیونشون می دونستم. شهدای گلزار ، شهیدان زین الدّین ، شهید دل آذر ، شهید قربانی مطلق ...
      یه روز تو گلزار یکی از دوستانم را دیدم . اون روز دوستم مزار شهید محمّد رضا شفیعی را بهم معرفی کرد. چهار پنج ماهی میشد که از خاکسپاریش در گلزار شهدا می گذشت و من تازه با این شهید بزرگوار آشنا شده بودم. دوستم گفت که این شهید دوست دوران جوانی برادرش بوده و در مراسم تشیع پیکر این شهید حضور داشته و قضیه سالم ماندن بدن این شهید بعد از شانزده سال را برام تعریف کرد. یک بار هم خواهر شهید را سر مزارش دیدم و دربارش ازش سؤال کردم.
      احتمالا هر کدوم از شما با یک شهید بیشتر از بقیه اُخت هستید و درد دلاتونو بهش میگید ، منم از اون روز به بعد ارادت خاصی به این شهید پیدا کردم و الان هم هر وقت توفیق پیدا کنم به قم بروم حتما به دیدار این شهید میروم. در این مدّت کراماتی از این بزرگوار دیدم که فقط خدا میدونه و بس.

      اللّهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم

      " خدا را در لحظه لحظه ی زندگی خود یاد کنید. "

      هر وقت نا امید از همه جا شدی بدون که کارت درست میشه.

      حدیث داریم به عزت و جلال خودم قسم که قطع میکنم امید بنده ای که به غیر من امید داره. امیدمون اگه گوشه دلمون به کسی باشه که کارمون را اون درست کنه خدا حاجت ما رو نمیده.

      ( برگرفته از سخنان حاج آقا مجتهدی )




    صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین

    اطلاعات موضوع

    کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

    در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

    کلمات کلیدی این موضوع

    مجوز های ارسال و ویرایش

    • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
    • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
    • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
    • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
    •