• Asabani
  • Asabi
  • Ashegh
  • Azkhodrazi
  • BabooGolabi
  • BacheMosbat
  • Badhal
  • Bitafavot
  • BohtZade
  • DaramMimiram
  • DivooneShodam
  • Gerye
  • Ghafelgir
  • Ghati
  • HalamBade
  • Khabalood
  • KhafeShodam
  • Khejalati
  • Khonsard
  • Khoshhal
  • MaghzMotafaker
  • Mariz
  • Mehrabon
  • Mokhlesam
  • Moteajeb
  • Nafaskesh
  • Naomid
  • Narahat
  • Relax
  • Sepasgozar
  • Shad
  • Sharmandam
  • Sheitoon
  • Vaaaaay
  • Zodranj
  • Zoro
  • بی حالت
  • + ارسال موضوع جدید
    نمایش نتایج: از شماره 1 تا 6 , از مجموع 6
    1. #1
      عضو كوشا
      تاریخ عضویت : آذر/۱۳۸۹
      نوشته : 246 تشکر : 890
      مورد تشکر: 374 در 190 پست
      حضور : 35 دقیقه
      دریافت : 115 آپلود : 0
      گالری : 0 وبلاگ :
      sanaz shahin آنلاین نیست.

      صحبت کردن خدا با بندگانش در بهشت




      با سلام و عرض ادب:
      آیا خود خداوند تو اون دنیا (در بهشت برزخی و بهشت آخرت) مستقیماً با بنده هاش صحبت
      میکنه؟


      کارشناس بحث : پاسخگوي معارف قرآن

      ویرایش توسط sanaz shahin : ۱۳۸۹/۱۲/۰۵ در ساعت 17:22

    2.  

    3. #2
      کارشناس پاسخگوی قرآنی
      تاریخ عضویت : آذر/۱۳۸۹
      نوشته : 1,215 تشکر : 524
      مورد تشکر: 2,607 در 979 پست
      حضور : 7 روز 9 ساعت 30 دقیقه
      دریافت : 2 آپلود : 0
      گالری : 0 وبلاگ : 0
      عمار آنلاین نیست.



      با سلام و عرض ادب خدمت شما بزرگوار
      در مورد اين سوال شما بايد عرض كنم كه خداوند متعال در آيه 253 سوره مباركه بقره مي‌فرمايند: ( تِلْكَ الرُّسُلُ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلىَ‏ بَعْضٍ مِّنْهُم مَّن كلََّمَ اللَّهُ وَ رَفَعَ بَعْضَهُمْ دَرَجَاتٍ ...) مرحوم علامه طباطبايي در تفسير شريف الميزان در ذيل اين آيه كريمه بحث نسبتا مبسوطي درباره تكلم و خصوصا تكلم خداي تعالي دارند كه با عنايت به فرمايش ايشان انشاءالله جواب سوال شما دوست عزيز روشن مي‌شود ؛ چرا كه اصل تکلّم خدا با مردم ، در دنیا و آخرت فرقی نمی کند. فقط بايد به دو نكته توجه داشت: اولا يادمان نرود خداي عالم آخرت خداي همين عالم است و چيزي براي او تغيير نمي‌كند. و ثانيا آياتي در قرآن مجيد آمده است كه ازآنها به وجود تكلم در عالم آخرت پي برده مي‌شود. مانند آيه 64 سوره مباركه ص كه از تخاصم اهل آتش خبر مي‌دهد و يا آيات زير:

      وَ نادَوْا يا مالِكُ لِيَقْضِ عَلَيْنا رَبُّكَ قالَ إِنَّكُمْ ماكِثُونَ (77 زخرف )
      وَ يَوْمَ يَحْشُرُهُمْ جَميعاً يا مَعْشَرَ الْجِنِّ قَدِ اسْتَكْثَرْتُمْ مِنَ الْإِنْسِ وَ قالَ أَوْلِياؤُهُمْ مِنَ الْإِنْسِ رَبَّنَا اسْتَمْتَعَ بَعْضُنا بِبَعْضٍ وَ بَلَغْنا أَجَلَنَا الَّذي أَجَّلْتَ لَنا قالَ النَّارُ مَثْواكُمْ خالِدينَ فيها إِلاَّ ما شاءَ اللَّهُ إِنَّ رَبَّكَ حَكيمٌ عَليمٌ (128 انعام )

      خلاصه‌ي كلام مرحوم علامه چنين است:
      انسان از اين جهت به تكلم نيازمند است كه براى تفهيم ديگران و فهميدن خود، راه ديگرى به جز اين نداشت كه آواز خود را پاره پاره كند، و از تركيب آنها علامت‏هايى به نام كلمه بسازد، كه هر يك از آن كلمه‏ها نشان دهنده معنايى باشد، و به همين جهت است كه مى‏بينيم واژه‏ها، در زبانهاى مختلف، با همه وسعتش دائر مدار احتياجات موجود بشر است؛ يعنى احتياجاتى كه بشر در طول زندگى و در زندگى عصر حاضر خود به آنها بر مى‏خورد. و باز به همين جهت است كه مى‏بينيم روز به روز دامنه لغت‏ها گسترش مى‏يابد. هر قدر تمدن و پيشرفت جامعه در راه زندگيش بيشتر مى‏شود لغت‏ها هم زيادتر مى‏شود.

      از اينجا روشن مى‏شود كه كلام(يعنى تفهيم آنچه در ضمير است به وسيله صداهاى تركيب شده و قراردادى)، وقتى تحقق مى‏يابد كه انسان در ميان اجتماع قرار گيرد، حتى اگر حيوانى هم اجتماعى زندگى كند، گمان نمى‏كنم كه زبان و علامتهايى نداشته باشد، قطعا دارد. و اما انسان در غير ظرف اجتماع، محتاج به كلام نيست ؛ به اين معنا كه اگر فرض كنيم انسانى بتواند به تنهايى زندگى كند و هيچ تماسى با انسانهاى ديگر نداشته حتى اجتماع خانوادگى هم نداشته باشد چنين فردى قطعا احتياج به كلام پيدا نمى‏كند. براى اينكه نيازمند به فهميدن كلام غير نبوده، و احتياج به فهماندن كلام به غير را ندارد.

      پس كلام به آن نحوى كه از انسان سر مى‏زند از خداى تعالى سرنمى‏زند يعنى خدا حنجره ندارد تا صدا از آن بيرون آورد، و دهان ندارد تا صدا را در مقطع‏هاى تنفس در دهان قطعه قطعه كند، و با غير خودش قراردادى ندارد (كه بفرمايد مثلا هر وقت اگر فلان كلمه را گفتم بدان كه فلان معنا را منظور دارم) براى اينكه شان خداى تعالى أجل و ساحتش منزه‏تر از آن است كه مجهز به تجهيزات جسمانى باشد، و بخواهد با دعاوى خيالى و اعتبارى استكمال كند، هم چنان كه خودش فرمود: لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْ‏ءٌ « خدا به هيچ چيزى قياس و تشبيه نمى‏شود. سوره شورا، آيه 11».

      ليكن در عين حالى كه قرآن كريم تكلم به معناى معهود بين مردم را از خداى تعالى نفى مى‏كند، آيه شريفه: وَ ما كانَ لِبَشَرٍ أَنْ يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً أَوْ مِنْ وَراءِ حِجابٍ « سوره شورا، آيه 51» حقيقت معناى تكلم را در باره خداى تعالى اثبات نموده است.

      پس خداى تعالى تكلم با آثار و خواص خود را دارد، ولى آن حد اعتبارى را كه در تكلم معهود بشرى است، ندارد، و وقتى اثر كلام و نتيجه آن كه همان فهماندن طرف باشد، در خداى تعالى هست، قهرا بطور محدود جزء امور اعتباريه باقى مى‏ماند، يعنى امورى كه تنها در اجتماع انسانى اعتبار دارد.

      از جمله مِنْهُمْ مَنْ كَلَّمَ اللَّهُ ... بر مى‏آيد كه اجمالا عمل سخن گفتن از خداى تعالى سرزده، و بطور حقيقت هم سرزده، نه اينكه جمله نامبرده، مجازگويى كرده باشد. خداى سبحان هم اين عمل را در كتاب خود، كلام ناميده براى اينكه آيات قرآنى و همچنين آنچه از بيانات انبياء گذشته ع كه براى ما نقل شده، همه آن آيات، روشنگر اين نكته‏اند، كه آن حضرات (انبياء) در مقام مجازگويى نبوده، و نخواسته‏اند حالات درونى خود را با مثل بيان كنند، و اگر كسى اين نكات روشن و بديهى را انكار كند، قطعا سر ناسازگارى و لجبازى دارد، و ما با او هم كلام نمى‏شويم، و اگر جائز باشد كه اينگونه بيانات را با آن گونه تاويل‏ها و مجازگويى‏ها توجيه كنيم، بايد جايز بدانيم كه تمامى خبرهايى كه از حقايق الهيه داده‏اند، بدون استثنا به امور مادى محض تاويل نموده و از بيخ، همه امور ما وراى ماده را منكر شويم، و چون نمى‏توانيم دست به چنين تاويلى بزنيم، و ناگزيريم همه را به همان معناى ظاهرى آن حمل كنيم، در مورد تكلم خداى تعالى ناگزيريم بگوئيم امرى است حقيقى،و واقعيتى است خارجى، همان آثارى كه بر تكلم‏هاى خود ما انسانها مترتب مى‏شود.

      ادامه دارد...
      ویرایش توسط عمار : ۱۳۸۹/۱۲/۰۶ در ساعت 14:06


      آیدی قبلی بنده : پاسخگوی معارف قرآن


    4. #3
      کارشناس پاسخگوی قرآنی
      تاریخ عضویت : آذر/۱۳۸۹
      نوشته : 1,215 تشکر : 524
      مورد تشکر: 2,607 در 979 پست
      حضور : 7 روز 9 ساعت 30 دقیقه
      دریافت : 2 آپلود : 0
      گالری : 0 وبلاگ : 0
      عمار آنلاین نیست.



      ادامه بحث قبل:
      توضيح اينكه خداى سبحان از بعضى كارهاى خود تعبير به كلام و تكليم كرده، مثلا فرموده: وَ كَلَّمَ اللَّهُ مُوسى‏ تَكْلِيماً « سوره نساء، آيه 163» و يا فرموده: مِنْهُمْ مَنْ كَلَّمَ اللَّهُ « آيه 253 سوره مباركه بقره » و اين دو اطلاق سر بسته و مبهم و نظاير آن را در آيه زير تفسير نموده، و فرموده: وَ ما كانَ لِبَشَرٍ أَنْ يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً أَوْ مِنْ وَراءِ حِجابٍ، أَوْ يُرْسِلَ رَسُولًا فَيُوحِيَ بِإِذْنِهِ ما يَشاءُ « سوره شورى، آيه 51». اين آيه، اطلاق ساير آيات را تفسير مى‏كند، براى اينكه استثناى إِلَّا وَحْياً ... معنا نمى‏دهد مگر وقتى كه منظور از تكليم در جمله أَنْ يُكَلِّمَهُ اللَّهُ، تكليم حقيقى باشد، پس تكليم خدا با بشر تكليم هست، اما به نحوى خاص (هم چنان كه در آيه سوره نساء ديديد كه فرمود: خدا با موسى تكلم كرد). پس حد و تعريف اصل تكليم بطور حقيقت، بر آن صادق است، و داراى معنى منفى نيست و نمى‏شود گفت كه اين عمل، تكليم نيست.

      پس تا اينجا معلوم شد كه خاصيت كلام در خداى سبحان هست، يعنى خدا هم مقصود خود را به پيامبر خود مى‏فهماند، و اين همان حقيقت كلام است، و خداى سبحان هر چند كه براى ما بيان كرده كه اين فهماندن انبيا حقيقت كلام است و اشاره كرد كه كلام او صفات و وضع كلام ما آدميان را ندارد، و ليكن براى ما بيان نكرده، و خود ما هم از كلام او درك نكرده‏ايم كه در حقيقت كلام او چيست؟، و او چگونه با پيامبرانش حرف مى‏زند و مقاصد خود را به ايشان تفهيم مى‏كند؟، چيزى كه هست اينكه: چه اين چگونگى را بفهميم و چه نفهميم ، نمى‏توانيم خواص كلام معهود نزد خود را از خدا سلب نموده و بگوئيم خدا كلام ندارد، بلكه بايد بگوئيم آثار كلام يعنى تفهيم معانى مقصود و القاى آن در ذهن شنونده، در خداى تعالى هست.

      پس كلام خداى تعالى مانند زنده كردن و ميراندن و رزق و هدايت و توبه و ساير عناوين فعلى از افعال خداى تعالى است.
      اين را هم بايد دانست كه لفظ كلام يا تكليم از الفاظى است كه خداى تعالى در قرآن آن را در غير مورد انسان استعمال نكرده، بلكه لفظ كلمه، و يا لفظ كلمات را در غير مورد انسان استعمال كرده، مثلا نفس آدمى را در آيه زير، كلمه خوانده، و فرمود: وَ كَلِمَتُهُ أَلْقاها إِلى‏ مَرْيَمَ « سوره نساء، آيه 171» و دين خدا را كلمه خوانده و فرموده: وَ كَلِمَةُ اللَّهِ هِيَ الْعُلْيا. « سوره توبه، آيه 41»

      و آنچه كه بعد از دقت و تدبر از كلام خداى تعالى استفاده مى‏شود، اين است كه لفظ قول از خداى تعالى به معناى ايجاد چيزى است كه: آنچه با وجود يافتنش دلالت بر معنايى مى‏كند كه مقصود خدا بوده است، (هم چنان كه قول در اصطلاح خود آدميان نيز به معناى ايجاد صدايى است كه بر معناى مقصود ما دلالت مى‏كند).

      دليل بر اينكه لفظ قول در قرآن مجيد به معناى چنين ايجادى است اين است كه هم در مواردى كه شنونده‏اى داراى گوش و درك است استعمال شده، و هم در مواردى كه گوش و درك به آن معنايى كه معهود بين ما است ندارد، مانند آسمان و زمين، و تنها راه سخن گفتن با آنها تكوين و ايجاد است، و به دليل اينكه دو آيه اخير يعنى آيه سوره يس و سوره مريم، قول در آيات قبلى را به ايجاد و خلقت تفسير كرده است.

      حال هر يك از دو مورد تكوينيات و غير تكوينيات را توضيح داده و مى‏گوئيم: اما قول خدا در مورد تكوينيات عبارت شد از خود آن موجود تكوينى، كه خدا ايجادش كرد، پس موجودات عالم در عين اينكه مخلوق خدايند قول خدا هم هستند، براى اينكه خاصيت قول در آنها هست، خاصيت قول اين است كه غير مرا به آنچه در قلب من است آگاه مى‏سازد، مخلوقات خدا هم با خلقت و وجود خود بر خواست خدا دلالت مى‏كنند، و اين پر واضح است كه به حكم دو آيه سوره يس و مريم، وقتى خدا چيزى را اراده مى‏كند و مى‏فرمايد موجود شو حتى كلمه باش هم بين خدا و آن چيز واسطه نيست، و غير از وجود خود آن چيز هيچ امر ديگرى دست اندر كار نيست، پس هستى آن چيز، بعينه، قول خدا و باش خدا است، پس قول خدا در تكوينيات عين همان خلقت وايجاد است، كه آن نيز عين وجود است، و وجود هم عين آن چيز است و اما در غير تكوينيات از قبيل سخن گفتن با يك انسان، مثلا بايد دانست كه قول خدا عبارت است از ايجاد امرى كه باعث پديد آمدن علمى باطنى در انسان مى‏شود، علم به اينكه فلان مطلب چنين و چنان است، حال يا به اينكه خداى تعالى صدايى در كنار جسمى ايجاد كند، و انسانى كه پهلوى آن جسم ايستاده، مطلب را بشنود و بفهمد، و يا به نحوى ديگر كه ما نه آن را درك مى‏كنيم، و نه مى‏توانيم كيفيت تاثيرش را در قلب پيامبر تصور نمائيم، و نمى‏دانيم چگونه خداى تعالى به پيامبرى از پيامبران خود مى‏فهماند كه مثلا فلان مطلب چنين و چنان است، اما اينقدر مى‏دانيم كه قول و كلام خدا با پيامبر خود، حقيقت معناى قول و كلام را دارد.

      و همچنين در مورد قول خدا با ملائكه يا شيطان، ليكن در خصوص اين دو مورد و شبيه آن اگر مشابهى داشته باشند، به خاطر اينكه وجودشان از سنخ وجود ما انسانها نيست، يعنى حيوانى اجتماعى نيستند، و همانند ما از راه تحصيل علم، تكامل تدريجى ندارند. بايد قول معنايى ديگر داشته باشد، در ما انسانها قول عبارت بود از استخدام صوت يا اشاره به ضميمه قرارداد قبلى، كه فطرت انسانى ما، و اينكه حيوانى اجتماعى هستيم آن را ايجاب مى‏كرد و اما ملائكه و جن و مشابه آن دو و بطورى كه از كلام خداى سبحان بر مى‏آيد چنين وجودى ندارند، پس قطعا سخن گفتن خدا با آنان طورى ديگر است.

      از اينجا روشن مى‏شود كه سخن گفتن خود فرشتگان با يكديگر، و خود شيطانها با يكديگر از راه استخدام صدا و استعمال لغت‏هايى در برابر معانى نيست و بنا بر اين وقتى يك فرشته مى‏خواهد با فرشته‏اى ديگر سخن بگويد و مقاصد خود را به او بفهماند، و يا شيطانى مى‏خواهد با شيطان ديگر سخن بگويد، اينطور نيست كه مانند ما، بدنى و سرى و در سر دهنى و در دهان زبانى داشته باشد، و آن زبان صدا را قطعه قطعه نموده، از هر چند قطعه‏اش لفظى در برابر مقصد خود درست كند، و شنونده‏اى هم سرى و در سر سوراخى بنام گوش و داراى حس شنوايى و در پشت آن، دستگاه انتقال صوت به مغز داشته باشد، تا سخنان گوينده را بشنود، و اين پر واضح است.

      ادامه دارد...


      آیدی قبلی بنده : پاسخگوی معارف قرآن


    5. تشكرها 2 : sanaz shahin, قاری قرآن
    6. #4
      کارشناس پاسخگوی قرآنی
      تاریخ عضویت : آذر/۱۳۸۹
      نوشته : 1,215 تشکر : 524
      مورد تشکر: 2,607 در 979 پست
      حضور : 7 روز 9 ساعت 30 دقیقه
      دریافت : 2 آپلود : 0
      گالری : 0 وبلاگ : 0
      عمار آنلاین نیست.



      ادامه بحث:
      اما هر چه باشد بطور مسلم در بين اين دو نوع مخلوق، حقيقت معناى سخن گفتن و سخن شنيدن هست، و اثر قول و مخصوصا فهم، معناى مقصود و ادراك آن را دارد، هر چند كه قولى چون قول ما ندارند، و همچنين بين خداى سبحان و بين ملائكه و شيطان قول هست، اما نه چون ما، كه عبارت است از ايجاد صوت از طرف صاحب قول، و شنيدن آن از طرف مقابل.

      و همچنين قولى كه احيانا به پاره‏اى از حيوانات بى زبان نسبت داده شده، و از جمله قرآن كريم در باره مورچه زمان حضرت سليمان فرموده است: قالَتْ نَمْلَةٌ يا أَيُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَساكِنَكُمْ مورچه‏اى بانگ زد: اى مورچگان به سوراخهاى خود برويد. « سوره نمل، آيه 18» و نيز در باره هدهد سليمان ع مى‏فرمايد: فَقالَ أَحَطْتُ بِما لَمْ تُحِطْ بِهِ وَ جِئْتُكَ مِنْ سَبَإٍ بِنَبَإٍ يَقِينٍ گفت: من به چيزى دست يافتم كه تو هرگز از آن خبر ندارى، و من از شهر سبأ خبرى يقينى آورده‏ام. « سوره نمل، آيه 22» و نيز در باره وحيى كه خود خدا به بعضى از جانداران بى‏زبان كرده مى‏فرمايد: وَ أَوْحى‏ رَبُّكَ إِلَى النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذِي مِنَ الْجِبالِ بُيُوتاً وَ مِنَ الشَّجَرِ وَ مِمَّا يَعْرِشُونَ پروردگارت به زنبور عسل وحى كرد كه از سوراخ كوه‏ها و سقف خانه‏هايى كه مردم مى‏سازند و از شكاف درختان براى خود خانه‏ها بسازيد. « سوره نحل، آيه 68»

      پس معلوم شد كه استعمال لفظ كلام و لفظ قول در موارد غير بشرى استعمالى حقيقى است، و هيچ مجازى در كار نيست، براى اينكه غرض از كلام و قول كه همان تفهيم ديگران است در كلام خدا با انبيا و ملائكه و جن، و در كلام ملائكه و جن با يكديگر موجود است، هر چند كه لوازم انسانى آن يعنى داشتن ريه و دهان و حنجره و صدا در آن موارد نباشد.

      بنا براين، از همه بيانات قبلى، معلوم شد كه اطلاق كلام و قول در مورد خداى تعالى اطلاقى است كه از امرى حقيقى و واقعى حكايت مى‏كند، قولش مى‏فهماند كه واقعا خدا گفتارى داشته، و كلامش حكايت مى‏كند از اينكه خداى تعالى به راستى تكلمى كرده و سخنى گفته است.

      و نيز معلوم شد كه كلام و قول خدا مرتبه‏اى از مراتب معناى حقيقى اين دو كلمه است، هر چند كه از نظر مصداق با مصداقى كه معهود بين ما انسانها است اختلاف داشته باشد، و اين مطلب اختصاصى به دو لفظ كلام و قول ندارد، همه الفاظى كه هم در خدا استعمال مى‏شود و هم در ما، از قبيل: حيات، علم، اراده، اعطاء، سميع و بصير همين طور هستند، چون معناى همه اين الفاظ در بشر مستلزم جسمانيت است، اگر ما مى‏بينيم براى اين است كه دو چشم داريم، و اگر مى‏شنويم براى اين است كه دو گوش داريم و ... و ليكن اين معانى در خدا هست، ولى لوازم امكانى آن در ساحت مقدس او نيست.

      دراصول كافى از ابى بصير روايت آورده كه گفت: از امام صادق (ع) شنيدم كه مى‏فرمود: خداى عز و جل همواره، عالم به ذات خود بود، در حالى كه هيچ معلومى نبود، و همواره قادر به ذات خود بود، در حالى كه مقدورى نبود، عرضه داشتم: فدايت شوم پس بايد همواره متكلم هم باشد؟ فرمود: نه، كلام امرى حادث است، خداى عز و جل بود در حالى كه متكلم نبود (چون كسى نبود تا با او تكلم كند)، و سپس كلام را ايجاد كرد « اصول كافى، ج 1، ص 107 كتاب التوحيد باب صفات الذات‏».

      و در احتجاج از صفوان بن يحيى روايت آورده كه گفت: ابو قره محدث در ضمن سؤالاتش از حضرت رضا ع، عرضه داشت: فدايت شوم، پس بفرمائيد كه سخن گفتن خدا با موسى چگونه بود؟ فرمود: خدا بهتر مى‏داند كه با چه زبانى با او سخن گفت، با سريانى يا عبرانى؟ ابو قره دست برد و زبان خود را گرفته، عرضه داشت: منظورم اين زبان است، (يعنى سؤالم از اين است كه مگر خدا هم زبانى گوشتى دارد)

      حضرت رضا فرمود:سبحان اللَّه، خدا از آنچه كه تو مى‏گويى منزه است، و معاذ اللَّه از اين كه خدا شبيه به خلق خود شود، و يا مثل خلقش تكلم كند، ولى خداى سبحان همانطور كه لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْ‏ءٌ هيچ چيز شبيه او نيست، همچنين هيچ متكلمى هم شبيه او نيست، عرض كرد، توضيح دهيد، فرمود:سخن گفتن خالق با مخلوق خود مانند سخن گفتن مخلوقى با مخلوق ديگر نيست، يعنى از راه قطعه قطعه كردن صدا به وسيله دهان و زبان نيست، بلكه تنها به اين است كه سخن را ايجاد كند، همانطور كه هر موجودى را با فرمان كن ايجاد مى‏كند و فرمان او همان مشيت او است، گفتگويى كه با موسى كرد يعنى اوامر و نواهى او به موسى، از همين باب بود، نه اينكه چون ما به وسيله تردد نفس و قطعه قطعه كردن آن باشد (تا آخر حديث). « احتجاج، ج 2، ص 184»

      و در نهج البلاغه خطبه‏اى از امير المؤمنين ع آورده كه در آن فرموده: خداى تعالى متكلمى است بدون اينكه سخن با انديشه بگويد، و اراده كننده‏اى است بدون عزم (تا آخر خطبه). « نهج البلاغه صبحى صالح، ص 258، خطبه 179» و نيز در نهج البلاغه در خطبه‏اى از آن جناب آمده: همان خداى تعالى كه به نوعى با موسى تكلم كرد و آياتى عظيم، نشان او داد، اما بدون ادوات، و نطقى بدون حلق و حنجره (تا آخر خطبه). « نهج البلاغه صبحى صالح، ص 262، خطبه 182»

      اخبارى كه در اين معنا از ائمه اهل بيت ع رسيده بسيار زياد است، و همه يك چيز مى‏گويند، از اين هم كه بگذريم آنچه را كه كتاب و سنت كلام خدا خوانده، صفت فعل است، نه صفت ذات.
      ترجمه الميزان، ج‏2، صص: 477-496

      پايان.


      آیدی قبلی بنده : پاسخگوی معارف قرآن


    7. #5
      عضو وفادار
      تاریخ عضویت : آذر/۱۳۸۹
      نوشته : 416 تشکر : 5,031
      مورد تشکر: 2,369 در 623 پست
      حضور : 1 ساعت 15 دقیقه
      دریافت : 361 آپلود : 0
      گالری : 0 وبلاگ :
      mohebbe mother آنلاین نیست.



      سلام
      تشکر
      http://www.askquran.ir/../../../gall...405/1_L_09.gif


      االلهم صل علی محمد و آل محمد


      اللهم عجل لولیک الفرج(ع)

      اللهم صل علی محمد و آل محمد

    8. تشكرها 2 : قاری قرآن, عمار
    9. #6
      کارشناس پاسخگوی قرآنی
      تاریخ عضویت : آذر/۱۳۸۹
      نوشته : 1,215 تشکر : 524
      مورد تشکر: 2,607 در 979 پست
      حضور : 7 روز 9 ساعت 30 دقیقه
      دریافت : 2 آپلود : 0
      گالری : 0 وبلاگ : 0
      عمار آنلاین نیست.

      پست جمع بندی موضوع




      پرسش:
      آیا خود خداوند تو اون دنیا (در بهشت برزخی و بهشت آخرت) مستقیماً با بنده هاش صحبت میکنه؟


      پاسخ:
      كلام به آن نحوى كه از انسان سر مى‏زند از خداى تعالى سرنمى‏زند يعنى خدا حنجره ندارد تا صدا از آن بيرون آورد، و دهان ندارد تا صدا را در مقطع‏ هاى تنفس در دهان قطعه قطعه كند، و با غير خودش قراردادى ندارد (كه بفرمايد مثلا هر وقت اگر فلان كلمه را گفتم بدان كه فلان معنا را منظور دارم) براى اينكه شان خداى تعالى أجل و ساحتش منزه‏تر از آن است كه مجهز به تجهيزات جسمانى باشد، و بخواهد با دعاوى خيالى و اعتبارى استكمال كند، هم چنان كه خودش فرمود: لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْ‏ءٌ « خدا به هيچ چيزى قياس و تشبيه نمی ‏شود.».(1)
      ليكن در عين حالى كه قرآن كريم تكلم به معناى معهود بين مردم را از خداى تعالى نفى می ‏كند، آيه شريفه: وَ ما كانَ لِبَشَرٍ أَنْ يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً أَوْ مِنْ وَراءِ حِجابٍ (2). حقيقت معناى تكلم را در باره خداى تعالى اثبات نموده است.

      پس خداى تعالى تكلم با آثار و خواص خود را دارد، ولى آن حد اعتبارى را كه در تكلم معهود بشرى است، ندارد، و وقتى اثر كلام و نتيجه آن كه همان فهماندن طرف باشد، در خداى تعالى هست، قهرا بطور محدود جزء امور اعتباريه باقى مى‏ماند، يعنى امورى كه تنها در اجتماع انسانى اعتبار دارد.
      از جمله مِنْهُمْ مَنْ كَلَّمَ اللَّهُ ... بر می ‏آيد كه اجمالا عمل سخن گفتن از خداى تعالى سرزده، و بطور حقيقت هم سرزده، نه اينكه جمله نامبرده، مجازگويى كرده باشد.

      خداى سبحان هم اين عمل را در كتاب خود، كلام ناميده براى اينكه آيات قرآنى و همچنين آنچه از بيانات انبياء گذشته ع كه براى ما نقل شده، همه آن آيات، روشنگر اين نكته ‏اند، كه آن حضرات (انبياء) در مقام مجازگويى نبوده، و نخواسته ‏اند حالات درونى خود را با مثل بيان كنند، و اگر كسى اين نكات روشن و بديهى را انكار كند، قطعا سر ناسازگارى و لجبازى دارد، و ما با او هم كلام نمی ‏شويم، و اگر جائز باشد كه اينگونه بيانات را با آن گونه تاويل‏ ها و مجازگويی ‏ها توجيه كنيم، بايد جايز بدانيم كه تمامى خبرهايى كه از حقايق الهيه داده ‏اند، بدون استثنا به امور مادى محض تاويل نموده و از بيخ، همه امور ما وراى ماده را منكر شويم، و چون نمی ‏توانيم دست به چنين تاويلى بزنيم، و ناگزيريم همه را به همان معناى ظاهرى آن حمل كنيم، در مورد تكلم خداى تعالى ناگزيريم بگوئيم امرى است حقيقى،و واقعيتى است خارجى، همان آثارى كه بر تكلم‏هاى خود ما انسانها مترتب می ‏شود.(3).

      منابع:
      1.سوره شورا، آيه 11.
      2.سوره شورا، آيه 51.
      3.ترجمه الميزان، ج‏2، صص: 477-496.
      ویرایش توسط عمار : ۱۳۹۰/۰۸/۱۹ در ساعت 14:00


      آیدی قبلی بنده : پاسخگوی معارف قرآن


    10. تشكر : قاری قرآن

    اطلاعات موضوع

    کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

    در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

    مجوز های ارسال و ویرایش

    • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
    • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
    • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
    • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
    •